Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
12 مرداد 1388 ساعت 10:32 PM

 

  Stock Photography - hands showing 
each other. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart 

 

زندگی ِ ما زندگی جالبی یه . بین تراژدی محض و کمدی ناب ؛ دائم داره پیچ و تاب میخوره . یعنی ی جور ِ غم انگیز ٬ خنده داره . یا شایدم ی جور ِ خنده دار ٬ غم انگیز باشه . چیزی ام نیس که وسط شو پُر کنه. همه ی نکبتی ام که دچارشیم ؛ مال همینه ... همین که هیچی مون حد وسط نیس . 

 

 

پیوست -: ما دچار چه نوع نکبتی هستیم ؟  این روزا چه به روز من و همنوعانم اومده ؟! 

 

پیوست پریم -: آدما وقتی عینک میزنن .. چیـــــز باورنکردنی هم میبینن ؟  

 

  

 

12 مرداد 1388 ساعت 10:30 PM

 Stock Photography - the other side. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart 

 

*من راست میگم .. تو راست میگی .. همه راست میگن ... 

 

اصن دروغ معنا نداره .. داره ؟ از همون نوع چیزی دیدی ؟  ندیدی   

 

اینجاس که دروغ معنا پیــــــدا نمی کنه .. ! 

 

 

پیوست -: چقدر لذت بخشه .. ی سری پستات رو دوره میکنی .. !   

 

 

9 مرداد 1388 ساعت 11:44 PM

 

از وبلاگ خاطرات خانواده: داشتم نماز می‌خوندم تجربه بهم نشون داده که همیشه باید یک مهر اضافه داشته باشم مهر اضافی رو شادمهر برداشت و مثلا نماز خوند و بعد آرتا خواستش اون هم داد به آرتا , یک کم مهر دستش بود و بعد پرتش کرد زمین. شادمهر با قیافه عصبانی دوید سمت آرتا و داد زد خدا رو نزن!   

 .

.

از وبلاگ پنیر خامه ای: قصه های من و بابام. آخه اینم شد کتاب برای گروه سنی 3 تا 7 سال؟! "یکی بود یکی نبود .... من خیلی کوچک بودم که مادرم مرد!" همین طور که داشتم میخواندم، وقتی چشمم کلمه "مرد" را دید، مغزم فرمان داد این کلمه را برای بچه نخوان. پس فوری تغییرش دادم به "رفت یه جای خیلی دور" که تربچه پرسید: "یعنی کجا؟" گفتم: "نمیدونم دیگه، یه جای دور." که تربچه گفت: "آهان! یعنی مرده!!"  

.

از وبلاگ دوستانه: هفته پیش از رادیو کلمه "رسانه" رو شنید. پرسید رسانه یعنی چی؟ گفتم: یعنی وسیله ای که خبر می رسونه؛ مثل... نسترن: مثل کلاغه! 

  

 

 پیوست -: نرگس : دو ترم دیگه منم ازدواج میکنم .. 

               من : مبارکه ... کی هست حالا ؟  

               نرگس : نمیتونم بگم اخه قسمم داده .. از بچه های دانشگاه ه !!  

               من : جدی ؟ خوب بگو کیه دیگه .. ببینم نکنه سامی ه ؟  

               نرگس‌ :    

               من : شوخی میکنی ؟ باورم نمیشه .. تو ؟ سامی ؟  چه ضد و النقیض !

 

* نرگس ی دختر شـــــــــــــــــــــــدیدا با حجاب و مومن .. 

سامی ی پسر شـــــــــــــــــــدیدا فشن !! و قرتی !!  

 

 

پیوست پریم -: تا حالا بابائی تون بهتون گفته تو گوره خری هستی .. 

                     گوره خری ِ مغر پسته ای   

                    چرا چون بنده فرمودم .. من ؟ من که خیلی ساده م  

 

8 مرداد 1388 ساعت 10:20 PM

 

 Stock Photo - legs of the teen 
girl. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

 

این روزا خیلی کلافه م .. 

 

وقتی کافه رو میخوندم .. اون تیکه های اولش ~> .. ی قوطی بنداز جلوی پات .. ! 

 

وقتی راه میری با پات هلش بده جلو .. اینجوری حداقل کمی اروم میشی .. ! 

 

یاد خودم میوفتادم ... که وقتی میرم بیرون از همون بچه گی .. تا حالا که ماشاا.. !! 

 

هر وقت جلوی پام چیزی سبـــــــــــــــــــــــــــز میشد .. امونش نمیدادم .. ! 

 

مخصوصا سنگ .. ! الان .. به این پیاده روی .. اونم با سرو صدای عجیب نیاز دارم !  

7 مرداد 1388 ساعت 3:58 PM

چون رود جاری باش  

 

خاموش در شباهنگام 

 

نتــ ـرس از تاریکی  

 

اگر در آسمان ستـــ ـاره ایست . 

 

                                          تو نــ ـورش را باز تاب 

 

و گر ابری گذرد از آن بالا ٬ 

 

یاد آر که از آب است ابــــ ــر ٬ همچون رود . 

 

پس آنان را نیز با شـــــ ـادمانی بازتاب 

 

در ژرفای آرام خویش 

 

 

                 از ~> مانوئل باندئیرا 

  

 

پیوست -: هیچ وقت تابستونو دوست نداشتم وو هیچ وقت ! 

 

پیوست پریم -: چشم را باید شست !!! جور دیگر باید دید !!  

 

                     فمیدی ؟

7 مرداد 1388 ساعت 3:56 PM

 

 سام ..

اوم .. ب جاهای قدیمی سر زدم .. همون روزا که بی بهانه از دلم حرف میزدم .. از هز چیزی که دوست داشتم بی پروا می نوشتم .. ! درسته .. ی حالت متضاد درونم ب وجود اومده .. ! 

 

کمی نیاز دارم با خودم کنار بیام .. خیلی درگیرم .. با خودم .. وجودم .. اصلا باورم نمی شه ... ۱۹ سال گذشت ... از همه این روزا .. چی مونده ؟ ی جور تنبلی .. بی حسی .. احساس میکنم اونجور که باید نبودم .. اره .. حالا به این نتیجه نرسیدم .. شاید گاهی  خانواده ها جلوی پیشرفت رو میگیرن .. گاهی وقتا هم خود ادم .. و گاهی دوستان .. ! در مورد من .. شاید خودم بودم .. تنها خود ِ خودم !  

 

اوم ٬ کم کم دارم با زندگی کنار میام ... ی روزی نوشتم باید تکلیف خودمو با این زندگی معلوم کنم .. ! اون روز .. شاید اون روزا معلوم کردم .. اما حالا .. ! با این که میدونم معلومه .. حس اینکه عقبم از خیلی چیزا .. ازارم میده ..  

  

این روزا شادیمو توی خانواده .. وقتائی که در کنار بابائی هستم .. لمسش می کنم .. ! ازین که کسی رو غمگین و دپسرده میبینم .. اذیت میشم .. روم تاثیر زیادی میزاره .. ! 

 

و حالا که نگاه میکنم میبینم روی دیگران شدیدا تاثیر میزاره .. کافی توی خونه .. بابائی منو بی صدا توی فکر ببینه .. ! 

 

صداش میره روی اسمون .. یادش به خیر .. ی مدت اینجوری که میشدم بهم می گفت عینهو مرغ مریض میمونی  با این کلمه سر خنده و شوخی باز میشد و ... 

 

روز هاست که توی زندگیم تغییر ب وجود اومده .. و من هنوز با این روزا انس نگرفتم ... خودم حس میکنم طبیعی ه ! روزی که دانشگاه قبول شدم .. نگاه همه روم تغییر کرد .. هر چند روزها بود که خودم و به بی خیالی میزدم و ... اما الان دیگه نمیشه خودم رو بزنم ب بی خیالی .. ! 

 

باید حرکت کرد .. ب سمت درست ..  و باید گذشته رو تجربه ی اینده قرار داد ! 

 

یادمه پارسال این موقع ها ... در حال تمییر کردن اتاقم .. ! جمع کردن دونه دونه کتاب های تستم .. که همشون از نوع گاج بودن .. و زبان هاش از نوع مبتکران بود و جمع می کردم .. یادمه جزوه های ریاضیم که خیلی دوسشون داشتم .. تمام بر گه های تستام .. سنجش ... قلم چی .. ! همرو دونه دونه نگاه میکردم و توی پوشه ی آبیم قرار میدادم .. یادمه روزنامه ی سال پیش که آزمایشی شرکت کرده بودم .. علوم قضائی اونم کجا ؟ نراق که می گفتن مال نزدیکای اراکه .. قبول شده بودم .. خندم میگیره .. از اون انتخاب رشته .. حالا که فکر میکنم چه شلم شوروا ئی بود .. ! شاید انقدر خسته بودم .. و حس اینکه عمرا قبول شم و این کتابا باید باشه تا کنکور سال دیگه .. ! باید دیوونه میشدم .. اما با ی اعتماد به نفس کاذبی می گفتم مهم نیس ... سال دیگه میخونم .. همون چیزی که میخوام قبول میشم ..  تا اینکه قبول شدم .. سیاست رو انتخاب کردم ... اون روزا ی سریا تا اسم رشتمو می شنیدن دهنشون می چسبید به زمین .. ی سریا م ب حالت مزخرفی ... قیافشونو کج می کردن و ارد می دادن که هنـــــر که نکردی ... زحمت کشیدی همینم قبول شدی .. ! خندم می گرفت .. اونائی که این حرفو میزدن کلا نمیدونستن دانشگاه چی هست .. نه اینکه بگم رشتم خیلی تاپ ه ! نه .. اما خوب .. رشته ی بدی نیست .. حداقل به راحتی هم بدست نیومده ... با این حرف یک سال من می رفت زیر سوال که خاک تو سرت ... انگار ازین بچه پخمه ها هستی که اصن ای کیوت منفی .. ! تنها اون خون دل خوردنها رو هم حساب کنی .. کمی بعضیا در حق م بی انصافی کردن ... اونم چی تو وضعیت بحرانی که من داشتم .. ! توجیه نمی کنم .. مهم اینه هم من میدونستم هم خدای من ! 

 

روز اول دانشگاه .. چقـــــــــــــــدر بهم سخت گذشت .. تنها ... تو ی محیط بـــــــــــاز ... الحق که سخت بود .. از صبح تا شب ... کسل کننده .. ۸ شب که رسیدم خونه یادم نمی ره خوابیدم تا ۶ صبح که باید می رفتم کلاس دوباره .. ! هفته ها گذشت .. دوستائی پیدا شدن .. یواش یواش با حداقل نیمی از بچه های ورودی خودمون دوست بودم  ... با شیوا مچ شدم .. اون قضیه ی اون دختــــــــــــر کرمانشاهی ه .. ترم یک ... نمره هام .. حس خوبی بود .. بدک نبود واسه شروع ... اما شاید حداقل فکر میکردم .. نمره های بهتری بگیرم  گذشت .. ترم ۲ ... با بچه های جدید .. من و شیوا ... شیوا با واحداش کمی از من دور شد ... اما نصی .. زهرا .. آیلین .. پریا ... نرگس و .. ! بیشتر با آیلین مَچ شدیم .. بعد زهرا .... و نصی .. هرچند الان با نصی بیشتر هستم و آیلین .. اما خوب ... همشون دوستامن .. هر کدوم متفاوت .. جالب .. ! هر روز ترم ۲ ی جور خاطره بود .. حکمت داشت  چقدر می خندیدیم .. چقدر شاد می گذشت .. مخصوصا روزائی که نصی بود .. همون خنده های ریز و نخودی نصی .. همرو به خنده مجبور می کرد .. و درست هیچ کس نبود .. ! دیگه اون اخرا نصی خانوم هم میومد یونی .. وای ... زمستون دانشگاهمون .. معرکه بود .. مه انقدر غلسظ بود که دانشکده های دیگرو نمیدیدیم .. ! دانشگاهی بر دامنه ی کوه های کرج .. از در بالا اگه میخواستی بری .. سر بالائیه و انگار که نه .. یعنی تو از دامنه ی کوه داری میری بالا ..  روزها می گذشت و گاهی تو میدیدی آسمون چقدر قشنگ تورو سورپرابز کرده .. وقتی از کلاس میومدی بیرون ... از پنجره ها میدی چه بارون قشنگی میاد ... یا سر کلاسا بوی نم تو رو مست می کرد .. ! هیچ وقت پشیمون نشدم ازین که کرج رو انتخاب کردم .. ! هیچ وقت ! همیشه شیرینه واسم .. مخصوصا به خاطر آب و هواش ... واقعا لذت می برم از روزام .. هر چند می ترسم ی وقتی دیر بشه .. 

 

ی وقت دیــــــــــــر بشه و و بگذره و من همون دختر ۱۹ ساله و یا کمتــــــــــــر باقی بمونم که این اصلا خوشایند نیست .. ! 

 

هر چند این رو کاملا حس میکنم .. با تفاوت شرایط زندگیم ... و ورود به مرحله ی جدید زندگیم .. کمی بزرگ تر شدم ... کمی فرق کردم .. اما خیلی نیست ... نباید خودم رو بسپرم دست روزهام و بگذارم بگذره تا شاید بزرگ بشم .. نه ... این اشتباهه ! 

 

باید ی کاری کرد .. این روزا بهتـــــــــــرین روزهاست واسه گشتن .. 

 

واسه پیدا کردن .. 

 

و من باید بگردم .. بهترین رو پیدا کنم .. ! با وجود شرایط سیاسی کشور .. و اسیبی که به هر کسی وارد شد .. همه دچار تزلزل شدن .. و حالا تا دیر نشده .. باید خودم رو نجات بدم .. ! سیاست همونی که گفتم .. بی پدر و مادر ... وحشی .. نامرد .. و خیلی القاب دیگه که سکوت بهترینه در برابرش .. ! سعی می کنم هدف بهتری رو انتخاب کنم .. تا جلوی این وحشی گری ها کم نیارم ... باید مقاومتم بیشتر از این ها باشه ..  

 

خدایا ..

6 مرداد 1388 ساعت 11:31 PM

 

عاشقی بد دردیه .. !!  

 

 خیلی بــــــــــــــــــــــــد !

 

* تو غلط کردی اصن عاشق شدی  

 

 

پیوست -: تنها واس اینکه خالی از عریضه نباشد !  

 

              هوینژوری  دلم خنک شه گفتم   

 

پیوست پریم -: چرا اس م س های ایرانسل نمیره ؟ 

 

                     اس ام اس های ثابتم میره .. اما ایرانسل نه .. بابا وَر شکست شدم  

 

6 مرداد 1388 ساعت 5:22 PM

 

ی حس قوی .. 

 

ی حس پرواز کننده .. 

 

ی حس سقوط کننده ..   

 

ی حس مزخرف ..

 

میخواد بگه .. هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــس .. کمی خفه شو !

 

همین ! 

 

من ~>

5 مرداد 1388 ساعت 6:04 PM

 

خواب می بینـــ ـم آدمی فقط خواب می بیند ٬ 

 

و فقط یک خواب می بینــ ــد ٬ 

 

خواب می بینـــ ـم که آدمی فقط خواب می بینــ ـد ٬ 

 

اما ٬ 

 

خواب می بینـــ ـم که آدمیان با هـــ م ٬
 

خواب می بیننـــ ـد ٬ 

 

و واقعیت یعنـــــ ـی این .  

 

 

 

پیوست -: دیشب کاملا توی مطبخ بودم ... سالاد مورد علاقه ی بابائی رو درس کردم .. کلی کیف کرد .. 

 

بدنم بی حسه .. حس و حال هیچی ندارم !! 

 

من ~>  

 

4 مرداد 1388 ساعت 4:32 PM

 

 

سام ! 

 

یک عدد پست بسیــــــــــــــار طولانی .. مینویسم .. چون هستم ! 

 

دو روز کاملا متفاوت .. کی میتونه باور کنه .. این وضع ناجورو .. ! 

 

دوروز پیش رفتیم جشن عقد پسر خالم ... داهات ! مانی گفت بریم ارایشگاه .. من گفتم ول کن بابا ... داهات که دیگه ارایشگاه نداره .. من با این موها عمرا دیگه پا بزارم توی ارایشگاه ... هم پدرمو در میارن ... هم پول مفت میگیرن ... هم دونه دونه موهای نازنینم و از فرق سرم می کنن .. مگه مغر خر خوردم ... حالا تو که مو نداری ی چیزی  خلاصه قبول کردو حمام کردم و رفتم پائین که موهامو اتو بکشه و بعدشم خودم جینگولیش کنم .. وای خیلی طول کشید مگه تموم میشد .. مامی اومد و گفت من میرم پیش فرناز ... ارایشگر خانوادگی و دوستمون  س تا دختر داره که ی دوقلو نسرین و مینا ... یدونه دیگه هم سولماز .. دخترای نازین که به ما میگن ناز و خودشونو بی ریخت فرض میکنن .. ولی خیلی نازن ! مامی رفت تا موهاشو ریشه زنی کنه .. مش داشت ! 

 

منو مانی هم هی حرص خوردیم ... وای اعصاب هر دومون ریخت بهم ... ۶ میخواستیم بریم ... چتری های بنده عینهو چی ... هر وقت حمام میکنم ... چتریم خیلی خوب حالت میگیره .. اون روز ... کلی ر ی د تو حالمون .. ! خلاصه که سعی کردم ارایشم خیلی ساده باشه .. وای ی لاک خریدم هلوئی ... ۸۰۰۰ تومن خریدم ... بوی لاک میده ها !! حتی بیشتر از اون یکی لاک هام که خیلی خوشکلن ! خیلی دوسی داشتمش ... تاپ و دامن صورتی .. تاپ کوتاه و دامن کوتاه .. وقتی تن میکنم ... عینهو بچه ها می شم .. یعنی بچه تر از سنم .. رفتار دیگران خیلی جالبه ..  وای کلی از دست این مامان قرتیم حرص خوردیم .. واقعا نمیدونم ددی چی می کشه از دس این مامی قرتی ... قرار بود ۱ ساعته بیاد .. خانوم ۲.۵ ساعت بعد اومد ... مو سشوار کشیده و ارایش و ......... ! فک کن .. دخترای امروز قرتین ... ما مامانمون قرتیه .. دقیقا همه چی ما با مامانمون بر عکس دیگران  مانی که هی میگفت شیطونه میگه پا شو برو سولماز ی کاریش کنه ها ... دیگه من گفتم نه و اینا خودم ی کاریش کردم خیلی هم ناز شد ... حاظر شدیم و رفتیم و وای ... انقدر خندیدیم که حد نداره ... اولش که ما بودیم .. ساغرم که تا منو میبینه دیگه دست از سر کچلم بر نمیداره ... ی دخمل کوچولو بود .. اسمش زینب بود .. تپلی ... انقدر ناز بود ... هی دست منو می گرفت میگفت ترو خدا بیا باهم برقصیم  منم می گفتم باشه .. ! برم .. خلاصه اینکه یک اهنگای داغونی گذاشتن و منم کم نیاوردم ... جشن پسر خالمه .. با داداشم فرقی نداره .. کلی قر دادم و اینا .. دوماد اومد .. مامانی پاشد .. امیر و بلند کرد انقدر باهاش دنسید که نگو ... اون یکی پسر خاله هام اومدن .. وای کلی ذوقشونو کردم ... خیلی ذوق زده بودم ... واقعا از ته دل خوشحال بودم ... امیر بی شرف انقدر ناز شده بود ... البته خانومشم بهش میاد و خیلی نازه .. کلی با امید و ایمان و عرفان رقصیدن و اینا .. فامیلای عروس اومدن و اونام کلی قر دادن ... مجلس به دو قسمت تقسیم شد .. امیرم شاکی بود از مادر زنش ... خدائی خیلی مادر زن .............................. سانسور شد  ی سری از طلاهای عروسمونو که ما دادیم بر داشته دستش کرده نمیده هم !!! اومده به خالم گفته (دو روز بعد از عقد) واسه خودتو میگم ها ... خیلی زشته ... گردن عروستون خالیه ... اون گوشواره و گردنبندتو بده بندازه گردنش خالی نباشه  همه کف کردیم ... اخه ما خودمون اینجوری نبودیم واسه دومادامون ... تعجب میکنیم خوب !! اره خلاصه اینکه عصاب نداشت بچه مون .. ما کلی قر دادیم .. هانیه ... خواهر زن امید میگه امیر چشاتو ببند ... میخوام بیام وسط .. چادرشو به شکل خیلی ملوسی گره زده بود ... کلی خندیدیم .. میگم خوب در بیارش .. میگه وااااااا اشکان الان اینجا چشم داره نمیدونی ؟ شوهرشه !!  اونم تازه ازدواج کرده .. فامیل هم هست ! خلاصه پسر ا رفتن و دوماد هنوز بود ... دبگه دائی اومد و زن دائی و سمانه و سمیرا .. وای اینا اومدن ... مثلا مامان و زن دائی قهرن .. رابطه نداریم .. یعنی مامان (مادر بزرگم ) افتاد بینمون و چش نداشت ماها با هم باشیم .. اینا اومدن من باهاشون گرم سلام و اینا ... مانی همینطور ...دور هم نشستیم و غش غش می خندیدیم ... پری اومد نشست بینمون و گفت چیه شماها که چشم نداشتین همو ببینین ؟ مانی هم دستشو گرفت طرفشو گفت ما خوب بودیم و چش داشتیم همو ببینیم ... اما ی نخاله بینمون بود ..  کلی خندیدیم و اینا .. ! 

 

کلی قر دادیم همه با هم .. من عروسو بلند کردم و قر دادیم و مامان کلی اون وسط .. زن دائی رو بگو .. !! خیلی خندیدیم .. دهن مامانی باااااااااااز مونده بود ! دیگه تموم شد و اومدیم خونه ... از فرط خستگی خوابیدم .. ! 

 

با بهنوش که حرف زده بودم ... گفته بود دختر عمو تومار مغزی داره .. !  قرار شد بریم خونشون .. عصر که شد ... خسته ازین که تو خونه م ... گفتم حالا که عید و اینا .. برم شیرینی بخرم .. دور هم باشیم .. شیرینی مونم تموم شده بود .. ! رفتم بیرون .. ! قدم زدم .. چه سوالائی که توی ذهنم نیومد و نتونستم واسشون جوابی پیدا کنم .. ! قلبم !! رفتم .. رفتم از عابرم کمی پول بردارم .. خریدای بیشتری داشتم .. پول کم میاوردم .. ! رفتم .. ملی شلوغ بودم ... رفتم ی بانک نزدیک تر که سپه بود .. ! رفتم .. پول برداشتم .. تو راه برگشت .. نفس نداشتم راه برم .. قلبم !! پاهام سست شد .. بدنم .. تحلیل می رفت .. دیگه نتونستم .. نتونستـــــــــــــــــم .. وسط راه .. تمام سعیمو کردم برم گوشه .. نرسیده .. افتادم .. روی زانو .. قلبم !!  ی خانومه که داشت می رفت ... اومد .. ی کم اب داد بهم .. صورتم پاشید .. ! بهتر شدم ... نمیدونم چرا نفس نمیتونستم بکشم .. نه با دهن .. نه بینی ! درو دیوارو ادما رو نگاه می کردم .. ! خانومه کمکم کرد .. بلند شدم و تشکر کردم و اومدم .. شیرینی فروشی که رسیدم ... وارد که شدم ... ی باد فوق العاده .. توی ۲صورتم .. حال اومدم ... شیرینی خریدم .. اومدم بیرون .. دونه دونه خریدامو کردم .. کر میکردم .. شورو شوق مردم .. دیشبم ی هواپیما تلف شد .. اما مردم هنوز شورو شوق داشتن .. احمدی نژاد بازم گند کاشت .. اما مردم دارن با شورو شوق زندگی میکنن .. خرید میکنن ... قدم می زنن .. توی پارک روزمانه میخونن .. با ابچه هاشون بازی میکنن ... ی قطار دیگه .. امروز از بین رفت ... بازم مردم .. دارن زندگی میکنن .. هیجان دارن .. واسه رفتن به مغازه .. واسه خرج کردن ... مردم .. زندگی میکنن ! بدور از سیاست ... بدور از اینکه دو تا هواپیما ... پشت سر هم .. این طبیعی نمیتونه باشه ... هرگــــــــــــــــــز .. ی قطار پشت اون ... هـــــــــــــــرگـــــــــــــــز !! باور نمیکنم .. اتفاقی باشه .. شیف ی سریا عوض بشه .. باور نمی کنم .. !! هــــــــــــــــــــــــــــرگــــــــــــــــــــز !!  حالا دیگه واقعا نگرانتر از قبلم .. ! حالا دیگه .. واقعا می ترسم .. پناه می برم به همون امام زمانی که اینا اسمشو می برن .. نکنه از اسمش داره سوء استفاده میکنن .. ؟ خدا نمی گذره ... همونی که می گن صاحب این کشور ... !! مراقب مردمش می شه .. ولی حیف که ترو خشک دارن می سوزن !! حیف دستام و به طرز فیجیعی تکون میدم .. تا بتونم خودم پیش بکشم .. نزدیک میشم .. باد .. ولی هنوز خوزشید ........ بوی هر چیزی حالمو بهم میزنه ... عین زنای ویار دار ... !! من که عاشق قورمه سبزیم .. بوش ... وای ... همش دستم جلوی بینی !! ! میرسم خونه .. مامان ... متعجب ... چته ؟ ! هیچی ! 

 

ساعت ۹ حاضر میشم .. بریم خونه عمو .. میریم .. وای خدای من .. انقدر بی احترامی .. !! میشنم .. زن عمو جواب سلاممو نمیده .. با ی حالت وحشتناک نگاهم میکنه .. حرف از عروسی میشه .. عمه اونجاس .. میگه علی دیگه نوبت توء .. مامان میگه اره دیگه عجله کن ... منو نگاه میکنه ... چی کار کنم زن عمو .. هر چی به اینا میگم گوش نمیدن .. می گن نه .. من میگم اینا گوش نمیکنن .. لبــــــــــــــــــــــو ... هی میخواستم برگردم بگم .. خوب ی چیزی میدونن دیگه بچه ای هنوز .. ولی خوب دندون رو جیگرم میزارم .. ! لالمونی میگرم .. !  میره مامی داخل تا دختر عمو رو ببینه .. بابا میره .. من میرم جلوی در .. با ترس .. اروم اروم سلام میکنم .. علی : هیس اینجا یواش باید حرف بزنید ها .. ! دختر عمو میخنده ... چپ چپ نگاش میکنم .. ! دست میده .. مانی میاد .. مریم میاد .. با مانی بد برخورد میکنه .. میام بیرون .. جلوی در .. شبر میگردم .. صدای بدی میاد .. جرو بحث !! زن عمو .. کرم خودشو ریخت .. عقده ای .. مانی و بیرون کرد محترمانه .. به مانی اشاره کردم بیا .. مامی موند .. حال مامی رو گرفت .. پاشدیم .. ددی گفت برم .. اومدیم ... فقط با عمو خداحافظی کردم .. عزیز رنگش پریده بود .. اقایون نفهمیدن چی شده .. ! ماما توی ماشین حالش بد شد .. بیهوش .. هی می زدم توی صورتش ... تا حالا مامانتونو انقد کتک زدید  عصبی بودم .. می ترسیدم باز حالش بد شه .. دندوناش کلید شه .. بدبخت میدیم .. ! هی باهاش حرف زدم .. تا بلاخره بیهوش شد .. نزدیک خونه بودیم .. درو باز کردم .. اوردنش .. هی اذیتش کردیم .. وای ... شب گندی بود .. حالم ازت بهم میخوره .. !!!!!!! 

 

سعی میکنم بخوابم .. و .... خوابیدم !! 

  

 

پیوست -: ماما ی چیزائی از قلبم بود برده ! ووی  

 

2 مرداد 1388 ساعت 01:00 AM

 

چه حقیر است این عشـــ ـق ٬ 

 

گر بماند به میان من و تو ٬ 

 

خود بمیرد در خود ٬ 

 

گر ببندد در ِ خود ٬ 

 

و بماند به میان ِ من و تو ٬ 

 

عشـــ ـق در بسته ٬ 

 

ناسزائی است به عشـ ــق همگان . 

 

او که سیبی را دوست دارد ٬  

به همه مهـــــ ـر می ورزد . 

 

که همه از گوهر یکتایند . 

  

 Stock Photography - apple o hand - 
focus on apple. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart 

 

من به خوبی می دانم ٬ 

 

که ورای من و تو ٬ 

 

هستـــ ـی هست ٬ 

 

عشق ما می میرد ٬ مگـــ ـر آزاد شود ٬ 

 

رفتنت رنج من است ٬ 

 

رنج من عشــ ــق من است ٬ 

 

پس رهایت خـــ ـواهم کرد ٬ 

 

که تورا آزاد دوست می دارم . 

 

  

                                  پائولو کوئیلیو .. 

 

پیوست -: حس اینو دارم که یک کبوتر رو میخوام آزاد کنم .. رهای رها .. ! 

 

              رهایت می کنم .. رهای رها .. بر آسمان خودت پرواز کن .. تو میتوانی . ! k 

 

پیوست پریم -: کتاب خوندم .. امروز اولین مسیج رو حاجی زده بود .. ! با محیا صحبت کردم .. با بهنوش کلی صحبت کردیم .. امسال کنکور داره .. ! کلی مشاوره دادم .. ! 

 

من ~> قطره ی بارانم شعله ورست !

 

1 مرداد 1388 ساعت 00:13 AM

  

 Stock Photo - hot cup of coffee 
made out of coffee 
beans. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

همیشه برای خودم تُرک تلخ میریزم . نه این که بعد شکری چیزی بهش اضافه نکنم .. نه اما این عادت از وقتی برایم مانده که خودم قهوه چی نبودم . می رفتم توی کافه های دَرِ پیت دیگران می نشستم و مجبور بودم دائم به شان تذکر بدهم که قهوه ی مرا شیرین نکنن . چون هیچ چیزی نفرت انگیز تر از این نیست که کس ِ دیگری از پیش خودش تشخیص بدهد قهوه ات چه قدر باید شیرین باشد و هر چقدر که دل زهر مار گرفته ی خودش خواست ؛ برایت شکر بریزد . 

 

من -: مثل زندگی میمونه .. همه ی ما خودمون دلمون میخواد شیرینی و تلخی شو خودمون اندازه بزنیم ..  

 

میخواهم بگویم آن قدر به شیرینی اش جساسم که اگر دانه های شکر را بزرگ تر از این می ساختند که حالا می سازند - یعنی می شد آن ها را بشمری و اگر کسی بهت نمی خندید - حتما آن ها را می شمردم و بعد می انداختم توی قهوه ام . 

 

 

بر گرفته از کافه پیانو ! 

<<    1      2      3