سام ..
اوم .. ب جاهای قدیمی سر زدم .. همون روزا که بی بهانه از دلم حرف میزدم .. از هز چیزی که دوست داشتم بی پروا می نوشتم .. ! درسته .. ی حالت متضاد درونم ب وجود اومده .. !
کمی نیاز دارم با خودم کنار بیام .. خیلی درگیرم .. با خودم .. وجودم .. اصلا باورم نمی شه ... ۱۹ سال گذشت ... از همه این روزا .. چی مونده ؟ ی جور تنبلی .. بی حسی .. احساس میکنم اونجور که باید نبودم .. اره .. حالا به این نتیجه نرسیدم .. شاید گاهی خانواده ها جلوی پیشرفت رو میگیرن .. گاهی وقتا هم خود ادم .. و گاهی دوستان .. ! در مورد من .. شاید خودم بودم .. تنها خود ِ خودم !
اوم ٬ کم کم دارم با زندگی کنار میام ... ی روزی نوشتم باید تکلیف خودمو با این زندگی معلوم کنم .. ! اون روز .. شاید اون روزا معلوم کردم .. اما حالا .. ! با این که میدونم معلومه .. حس اینکه عقبم از خیلی چیزا .. ازارم میده ..
این روزا شادیمو توی خانواده .. وقتائی که در کنار بابائی هستم .. لمسش می کنم .. ! ازین که کسی رو غمگین و دپسرده میبینم .. اذیت میشم .. روم تاثیر زیادی میزاره .. !
و حالا که نگاه میکنم میبینم روی دیگران شدیدا تاثیر میزاره .. کافی توی خونه .. بابائی منو بی صدا توی فکر ببینه .. !
صداش میره روی اسمون .. یادش به خیر .. ی مدت اینجوری که میشدم بهم می گفت عینهو مرغ مریض میمونی
با این کلمه سر خنده و شوخی باز میشد و ...
روز هاست که توی زندگیم تغییر ب وجود اومده .. و من هنوز با این روزا انس نگرفتم ... خودم حس میکنم طبیعی ه ! روزی که دانشگاه قبول شدم .. نگاه همه روم تغییر کرد .. هر چند روزها بود که خودم و به بی خیالی میزدم و ... اما الان دیگه نمیشه خودم رو بزنم ب بی خیالی .. !
باید حرکت کرد .. ب سمت درست .. و باید گذشته رو تجربه ی اینده قرار داد !
یادمه پارسال این موقع ها ... در حال تمییر کردن اتاقم .. ! جمع کردن دونه دونه کتاب های تستم .. که همشون از نوع گاج بودن .. و زبان هاش از نوع مبتکران بود و جمع می کردم .. یادمه جزوه های ریاضیم که خیلی دوسشون داشتم .. تمام بر گه های تستام .. سنجش ... قلم چی .. ! همرو دونه دونه نگاه میکردم و توی پوشه ی آبیم قرار میدادم .. یادمه روزنامه ی سال پیش که آزمایشی شرکت کرده بودم .. علوم قضائی اونم کجا ؟ نراق که می گفتن مال نزدیکای اراکه .. قبول شده بودم .. خندم میگیره .. از اون انتخاب رشته .. حالا که فکر میکنم چه شلم شوروا ئی بود .. ! شاید انقدر خسته بودم .. و حس اینکه عمرا قبول شم و این کتابا باید باشه تا کنکور سال دیگه .. ! باید دیوونه میشدم .. اما با ی اعتماد به نفس کاذبی می گفتم مهم نیس ... سال دیگه میخونم .. همون چیزی که میخوام قبول میشم ..
تا اینکه قبول شدم .. سیاست رو انتخاب کردم ... اون روزا ی سریا تا اسم رشتمو می شنیدن دهنشون می چسبید به زمین .. ی سریا م ب حالت مزخرفی ... قیافشونو کج می کردن و ارد می دادن که هنـــــر که نکردی ... زحمت کشیدی همینم قبول شدی .. ! خندم می گرفت .. اونائی که این حرفو میزدن کلا نمیدونستن دانشگاه چی هست .. نه اینکه بگم رشتم خیلی تاپ ه ! نه .. اما خوب .. رشته ی بدی نیست .. حداقل به راحتی هم بدست نیومده ... با این حرف یک سال من می رفت زیر سوال که خاک تو سرت ... انگار ازین بچه پخمه ها هستی که اصن ای کیوت منفی .. ! تنها اون خون دل خوردنها رو هم حساب کنی .. کمی بعضیا در حق م بی انصافی کردن ... اونم چی تو وضعیت بحرانی که من داشتم .. ! توجیه نمی کنم .. مهم اینه هم من میدونستم هم خدای من !
روز اول دانشگاه .. چقـــــــــــــــدر بهم سخت گذشت .. تنها ... تو ی محیط بـــــــــــاز ... الحق که سخت بود .. از صبح تا شب ... کسل کننده .. ۸ شب که رسیدم خونه یادم نمی ره خوابیدم تا ۶ صبح که باید می رفتم کلاس دوباره .. ! هفته ها گذشت .. دوستائی پیدا شدن .. یواش یواش با حداقل نیمی از بچه های ورودی خودمون دوست بودم ... با شیوا مچ شدم .. اون قضیه ی اون دختــــــــــــر کرمانشاهی ه .. ترم یک ... نمره هام .. حس خوبی بود .. بدک نبود واسه شروع ... اما شاید حداقل فکر میکردم .. نمره های بهتری بگیرم
گذشت .. ترم ۲ ... با بچه های جدید .. من و شیوا ... شیوا با واحداش کمی از من دور شد ... اما نصی .. زهرا .. آیلین .. پریا ... نرگس و .. ! بیشتر با آیلین مَچ شدیم .. بعد زهرا .... و نصی .. هرچند الان با نصی بیشتر هستم و آیلین .. اما خوب ... همشون دوستامن .. هر کدوم متفاوت .. جالب .. ! هر روز ترم ۲ ی جور خاطره بود .. حکمت داشت
چقدر می خندیدیم .. چقدر شاد می گذشت .. مخصوصا روزائی که نصی بود .. همون خنده های ریز و نخودی نصی .. همرو به خنده مجبور می کرد .. و درست هیچ کس نبود .. ! دیگه اون اخرا نصی خانوم هم میومد یونی .. وای ... زمستون دانشگاهمون .. معرکه بود .. مه انقدر غلسظ بود که دانشکده های دیگرو نمیدیدیم .. ! دانشگاهی بر دامنه ی کوه های کرج .. از در بالا اگه میخواستی بری .. سر بالائیه و انگار که نه .. یعنی تو از دامنه ی کوه داری میری بالا ..
روزها می گذشت و گاهی تو میدیدی آسمون چقدر قشنگ تورو سورپرابز کرده .. وقتی از کلاس میومدی بیرون ... از پنجره ها میدی چه بارون قشنگی میاد ... یا سر کلاسا بوی نم تو رو مست می کرد .. ! هیچ وقت پشیمون نشدم ازین که کرج رو انتخاب کردم .. ! هیچ وقت ! همیشه شیرینه واسم .. مخصوصا به خاطر آب و هواش ... واقعا لذت می برم از روزام .. هر چند می ترسم ی وقتی دیر بشه ..
ی وقت دیــــــــــــر بشه و و بگذره و من همون دختر ۱۹ ساله و یا کمتــــــــــــر باقی بمونم که این اصلا خوشایند نیست .. !
هر چند این رو کاملا حس میکنم .. با تفاوت شرایط زندگیم ... و ورود به مرحله ی جدید زندگیم .. کمی بزرگ تر شدم ... کمی فرق کردم .. اما خیلی نیست ... نباید خودم رو بسپرم دست روزهام و بگذارم بگذره تا شاید بزرگ بشم .. نه ... این اشتباهه !
باید ی کاری کرد .. این روزا بهتـــــــــــرین روزهاست واسه گشتن ..
واسه پیدا کردن ..
و من باید بگردم .. بهترین رو پیدا کنم .. ! با وجود شرایط سیاسی کشور .. و اسیبی که به هر کسی وارد شد .. همه دچار تزلزل شدن .. و حالا تا دیر نشده .. باید خودم رو نجات بدم .. ! سیاست همونی که گفتم .. بی پدر و مادر ... وحشی .. نامرد .. و خیلی القاب دیگه که سکوت بهترینه در برابرش .. ! سعی می کنم هدف بهتری رو انتخاب کنم .. تا جلوی این وحشی گری ها کم نیارم ... باید مقاومتم بیشتر از این ها باشه ..
خدایا ..