شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
23 مرداد 1388 ساعت 00:27 AM

سام .. 

 

امروز همش فکرم مشغول می شد  . .  

 

به همه چی و هیچی و خیلی چی فک کردم . .  

 

امروز سعی می کردم اعتماد به نفس گمشده م رو پیدا کنم . .  

 

گشتم . . از زیر گل و لای درونم ی چیزائی پیدا کردم که خیلی قشنگ بود . .  

 

امروز من از خود ِ خودم . . اعتماد ب نفسم رو باز بینی کردم . .   

 

عجب سعادتی . . خیلی ها این سعادت نصیبشون نمیشه .. اما خوب . .  

 

این جمله رو امروز شنیدم . . و من خودم را پیدا خواهم کرد  

 

این جمله توسط ی دختر کوچولوئی به اسم فیبی بیان شد . .  

 

سالهاس علاقه ی شدیدی به شبکه ی چهار . . شبکه ی سحر دارم . .  

 

این شبکه شاید خیلی چیزا رو بهم یاد داد . .  

 

امروز فیبی در سرزمین عجایب رو نشون داد . .  

 

نشون داد می شه زندگی کرد . . همون طور که تو میخوای . .  

 

ما آدما خودمونو در گیر حسادت ها .. تکرار ها .. عادت های دیگران کردیم . .  

 

ما آدم ها ظرفیت هامون رو فدای تکرار ِ تکرار کردیم . .  

 

من امروز فهمیدم . . من هستــــــم  . .    

 

Stock Photography - rear view mirror. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart 

 

چند وقت پیش تی وی در مورد بیماران اوتیسمی صحبت کرد . .  

 

نشون داد چطور آدم هائی گرفتار چه جور بیماری های خدادادی میشن . .  

 

این روزا توی نت خیلی بیماری های خدادادی برخورد میکنم . .  

 

از خودم متنفر میشم . .  

 

انقدر نا شکرم . .  

 

میدونی . . خداوند بهم تن سالم داده . . اما قدر این بدن رو نمیدونم . .   

 

بعد چی . . خدا ب ی کی درد داده که خیلی خوشکل بازم شکرش میکنه و . .   

 

چقدر این آدما که شاکر خدا هستن و خدای مشکلات و دردن . . دوست داشتنی اند !

 

خدا بهم لطف کرده و من انقدر رو دارم و از روزمره هام گله میکنم . .  

 

البته نه فقط من اونم به این شدت . . من از زندگی که دارم راضیـــــم . .  

 

و هر روز و هزاران بار شکر میکنم . . اما وقتی آدما پیشم حرف می زنن . .  

 

حتی از خودمم نا امید میشم . .  نمیدونم . . ای کاش به اطرافمون قشنگ تر نگاه کنیم . .  

 

ببینیم چی هستیم و دیگران چی هستن و چی می خوایم بشیم . .  

 

 

امروز از اون ته تهای سلولام که می شمردمشون . . فهمیدم هستم . .  

 

مگه نمیدونی ؟  بنده هر شب سلول هامو می شمرم ببینم چقدر کم میشه هر روز  

 

دیدی گفتم توانائیام بالاس  

 

میدونی مشکل من چیه ؟ 

 

ی خورده خودم رو . . خود ِ خودم رو فراموش کردم . .  

 

امروز فهمیدم چه ادمی باید باشم و هستم . .  

 

چی دوست دارم . .  

 

البته نه کامل ِ کامل . . اما خوب . . به هر حال ی چیزائی دست گیرم شد ! 

 

تو چی ؟ هستی ؟ نیستی ؟!  

  

21 مرداد 1388 ساعت 10:34 PM

سام .. 

 

بنده اومدم .. کلا سر انتخاب واحد همه باهام مشکل دارن .. میخوام ۴ تا ۳ واحدی بر دارم .. همه رفتن تو شکم این بیچاره ی بی نوا .. یکیم نی بگه بابا من میتونم  بعد از اون سمینار کذائی و همچنین نمره های جلبناکم .. ملطفت شدم بنده توانائیام و دست کم گرفتم و اصن این ترم میخوام کل چارتم و پاس کنم .. وای توهـــــــــــــــــــــــــــــم .. 

  

* فعلا دارن منو میزنن .. یک شنبه میریم دانشگاه ببینیم چه میشه کرد .. کلا میخوام واحدای سختمو بردارم نمونه واسه ترم های اخر ! 

 

امروز کلا اینتر نت نیومدم .. تا همین الان .. دیشبم مونا اومد پیشم کمی حالش گرفته بود .. کلی اذیتش کردم در مورد روز ملودی حرف زدیم و اینا .. تا ۹ پیشم بود .. مامانی هم بهمون پیوست و کلی از جهان سلطان .. مادر بزرگ مامانم حرف زدیم اخه حرف کتاب پریچهر شد .. مامان گفت زندگی مادر بزرگش پر ماجرا تر و هیجانی تر بوده و کلی بنده رو تحسین کردن بشینم بنویسم داستانشو .. و کلی از نوشتنم تعریف کردن و اخرم گفتن روتو زیاد نکن  

 

امروز هم بعد از ظهر داشتم میرفتم خرید زنگ زدم گفتم مونا بیا باهم بریم .. رفتیم و کلی قدم زدیم .. و بسیار شاعرانه گشتیم و یاد دوران دبیرستان کردیم و که چطور بعد هر امتحانی توی چمنا ولو میشدیم و قدم میزدیم و یا با محیا جیم میزدیم دَدر .. ! وقتی هم بارون میومد با مونا میزدیم کوچه گردی .. چون مدرسه به خونمون خیلی نزدیک بود ..  کوچه گردی می کردیم .. 

 

پارک نشستیم و کمی صحبت کردیم و دیگه نزدیک ۹ برگشتیم خونه .. بستنی خریدم با مامانی بستنی بخوریم .. 

 

ابجی خانوم رفت شمال امروز .. جاش خیلی خالیه .. وقتی نیس خیلی دلم واسش تنگ میشه .. نرفته بغضی شدم نیگـــــــــــــــــــــــــــــــــــا  

  

 

 Stock Image - woman stretching 
at the beach. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart 

 

اوم ؟ چیو جا انداختم ؟ اها می خواستم در مورد شیوا بگم .. 

 

شیوا در ظاهر ی دختر چار شونه قد خیلی بلند .. خیلی اتو کشیده ی ناز .. کمی اخلاقش تند .. ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خیلی خیلی خیلی مهربون .. ! 

 

به گفته ی خودش که شدیدا باورش دارم .. من اولین دوسش هستم .. توی این همه سال هیچ دوستی نداشته ..  و من اولینم .. ی بار وقتی مسیج ( اس ام اس ‌) میزد .. فهمیدم خیلی تنهاس .. کشوندمش توی جمع دوستانم .. با ایلین نصی .. زهرا .. الان بچه ها هم دوسش دارن مخصوصا نصی .. عقایدشون باهم شدیدا مچ !  اما هنوزم حس میکنم اولین دوستشم .. عین ی خواهر بهش نگاه میکنم .. ی بار وقتی منو دید بعد یک هفته .. بغلی کردیم همو .. دوباره بغلیم کرد گفت وای خیلی خیلی دلم واست تنگ شده .. خندم گرفت نه اینکه مسخرم بگیره .. به داشتن دوستی مثه شیوا غبطه خوردم .. که چطور دوستشو توی دلش نگه داشته که حتی دوستشم نمیدونه .. باورت میشه .. من بگم از فلانی بدم میاد اون نظرش عینهو نظر من میشه ؟  من خودم باورم نمیشد .. ! اینا همرو گفتم که بگم خیلی دلم واسش تنگ شده  اولین دوست دانشگاهم .. تنها کسی که وقتی داشتم ثبت نام میکردم .. باهم پوشمونو دادیم و باهم بودیم و بودیم و بودیم و هستیم !!  

  

البته بنده از هر دوستی تعریف کردم خیلی خوشکل و مامانْ ر ی د ه تو حالم .. من که از شیوا تعریف نکردم .. ! 

 

نصی هم که از همون اول کلی با هم دعا داشتیم ... و اوشون هوو ی بنده هستن .. ازون هوو هائی که باید توی تاریخ ثبتشون کرد ها .. انقدر که تفاهم داریم .. !  اولین روزی که رسما باهم دوست شدیم .. به من گفت انگار هووی من میمونی .. بنده انچنان شاخی روی فرق سرم سبـــــــــــــــــــز شد که نگو ..  

 

آیلین هم که انچنان جیگره .. اینجا رو بارها دیده اما ادرسشو نداره .. توی سایت دانشگاه باهم اومدیم .. همون روزائی که کلاس کامی داشتیم و اون همیشه ی خدا مهمون تشریف داشت  یادش به خیر .. استاد چقدر اذیت می کرد مارو  .. نمیدونم رفته چی به مامانش گفته .. مامانش گفته خوب خدارو شکر خیالم راحت شد .. تو قبل دانشگاه من باید دنبالت می گشتم ... توی دانشگاه که نمیتونستم .. حداقل تمشک خانوم هست وقتی تعریف می کرد کلی غه غه زدم !    

 

زهرا هم که حکم ی عدد دوست تمام عیار .. مهربون .. صمیمی .. با اینکه ۵ سالی از ما بزرگتره اصلا حس غریبی نمیکنم باهاش و احساس میکنم خیلی حرفارو خیلی راحت باهام در میون میزاره ..  

 

همه ی اینا رو دوباره گفتم که بگم خیلی دلم واسه روزای گذشته تنگ شده .. و لحظه ی دیدار نزدیک است !   

 

 

پیوست -: دیشب تا ساعت خودِ خودِ یک با نصی داشتیم بحث میکردیم که من ۴ تا ۳ واحدی بردارم و هی می گفت نکن .. خر نشو .. بعد دیگه چه الفاظ لذیذی مصرف کرد  

 

بماند  

 

20 مرداد 1388 ساعت 3:04 PM

 

در حال انتخاب واحد به سر می بریم .. 

 

دلتون بسوزه دانشگاه ما از همه جلو تره .. 

 

پیشرفته تره .. اوم ٬ دیگه .. خیلی شیک تره .. باحال تره  

 

گفتم که بیشتر حسودیتون بشه به هر حال  

 

هیس .. وخ ندارم  

 

 

پیوست -: گاهی وقتا جو میگیرد و روزی ده ها بار به روز می نمائیم .. 

 

             مشکلیه  

20 مرداد 1388 ساعت 01:55 AM

 

 Stock Image - baby diaper sleep. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart 

 

 

دلم برای خودم تنگ شده .. 

 

چه حس عجیبی  

 

 

پیوست -: بابائی میگه بچه بودی هر وقت قهر میکردی اینجروی میشدی  

 

20 مرداد 1388 ساعت 01:08 AM

 

 Stock Photo - ole blue eyes. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart 

 

«گل من گریه مکن!» // گل من گریه مکن. // که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست // قطره ی اشک تو داند که: غم من دریاست. // گل من گریه مکن // سخن از اشک مخواه // که سکوتت گویاست // از نگه کردنت احوال تو را می دانم // دل غربت زده ات – // بینوایی تنهاست. // من و تو می دانیم // چه غمی در دل ماست. // گل من گریه مکن // اشک تو صاعقه است // تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی // بیش از این گریه مکن // که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی // من چو مرغ قفسم // تو در این کنج «قفس» بال و پرم می سوزی. // گل من گریه مکن! // که در آیینه ی اشک تو، غم من پیداست، // قطره ی اشک تو داند که: غم من دریاست. // دل به امید ببند. // نا امیدی کفرست. // چشم ما بر فرداست. // ز تبسم مگریز. // دُر دندان تو در غنچه ی لب ها زیباست. // گل من گریه مکن. 

 

                                                                    «مهدی سهیلی» 

  

19 مرداد 1388 ساعت 00:59 AM

 

 

مونا ازم قول گرفته بود بریم بیرون میخواست شال بخره .. منم میخواستم کتاب بخرم .. 

 

تایم گذاشتم خوابیدم و سر وقت بیدار شدم .. بدنم سست بود ..  

 

بابائی اومد گفت بیداری ؟ مامانت اینا رفتن بیرون .. تو هم میخواستی بری ؟ 

 

گفتم نه من قراره با مونا برم بیرون .. گفت کجا ؟ نمیدونم چرا جدیدن علاقه مند شده ببینه من کجا میرم .. از روز پدر به این طرف اینجوری شده .. اخه هر وقت میرم میام ی چیزی واسش میخرم  دور هم هستیم .. به مونا مسیج ( اس ام اس )  زدم ... و گفت ۷ بیا .. به سختی حاضر شدم .. بدنم کوفته بود .. کش و قوسی به خودم دادم و پا شدم حاضر شدم و ۱۰ مین بعدش دم در خونشون بودم .. رفتیم .. یکی من یکی تو ... ی مغازه کتاب فروشی می رفتیم .. یکی روسری و شال و اینا .. جائی که همیشه خودم شال میخریدم رفتیم .. اون بنده خدام ازون جائی که میدید مامان دست و دلبازه و ازین شال های جینگولکی با هر قیمتی میخره .. فک کرد الان دیگه ۲۰ تومنی رو شاخش میده .. مونا ی شال معمولی و قشنگ میخواست چون تازه خرید کرده بود .. میخواست با مانتوش ست باشه .. ۶ .. ۷ تومن .. رفتیم .. من می پسندیدم که اون نمی پسندید .. ی سری مغازه ها رو از ترس اینکه نمی پسنده و روش نمیشه بیاد بیرون نمی رفت .. همون چند تا رو هم من نجاتش دادم  خجالتی شده .. وووش .. ! رفتیم و ی کتاب فروشی دنج گیر اوردم و وای باورم نمی شد ... بیشتر کتابائی که من علاقه داشتم و داشت .. قرار شد چند تا کتابم برام بیاره .. بادبادک باز رو هم خریدم ٬ کلی شاد و خندان .. کتابای هری پاترو دیدیم .. یاد دوران بچگی .. منو مونا چطوری خوره ی این کتاباش شده بودیم .. خدایا .. کلی خندیدیم .. ! 

 

رفتیم بالا .. قدم زنون همین که صحبت میکردیم بحث صدا و این حرفا شد ..  

 

میگفت صحبتای این دکتر انوشه رو که میگفت پسرا فقط به حالی که دخترا توی صداشون دارن توجه میکنن نه به حرفاشون .. نمیدونن گوش کردین یا نه .. میگفت بحث اون بود خونه ی عموم اینا .. یهو دختر عموم به خواهرش برگشته میگه مونا ی دوست داره ... وای معصومه نمیدونی ... فقط ی بار زنگ بزن باهاش حرف بزن ... مست میشی از صداش مونا گفته کیو میگی ؟ اونم گفته تمشکی دیگه   وای منو میگی اول که این شکلی بودم .. بعدش انقد خندیدم توی خیابون .. هر کی رد میشد فکر میکرد دیوونم یا چه اتفاق مهمی افتاده من اونجوری غش غش میخندم .. ! دیگه به صدف رسیده بودیم .. اتفاقن خودم ی موقع هائی متوجه میشم طرف مقابل توجهش جلب شده و سعی میکنه هی صحبت کنه .. مثلا همون تیمور لنگ و . .  

 

گفت حالا دیگه جو نگیرتت .. گفتم نه جدی میگم گاهی وقتا مجبور میشم پای تلفن صدامو کلفت کنم .. شماره ناشناس باشه اصلا جواب نمیدم یا اگه بخوام جواب بدم مجبورم سکوت کنم تا طرف خودش ب حرف بیاد .. اگه اشنا بود حرف بزنم .. سر مزاحم خیلی اذیت شدم .. !  و میدونم صدا خیلی تاثیر داره .. حداقل خدا به ما که چیزی نداد ی صدا داده اونم باعث دردسر  ناشکری رو داری ؟ پرروووو ! ی خورده روسری نگاه کردیم و رفتیم بالا پاساژ امیر . . دوری زدیم .. داشتیم بر میگشتیم که توی راه محیا رو دیدیم .. با دختر دائیش الناز ... دوباره با هم برگشتیم رفتیم پاساژ امیر و سر قالبش کلی سفارشات داد و دیگه ما بر گشتیم .. توی راه با مونا از اولش هی می گفتم ی چیزی بخریم بخوریم .. اون هی میگفت حالا بریم .. دیگه رفتیم خیر سر عُمر یخ در بهش گرفتیم  گفتم بریم پارک .. شب شده بود تاریک .. دیگه راهمونو کج کردیم سمت خونه .. مونا هی میگفت بیا لب جدول بشینیم . . نه بریم ی پله گیر بیاریم .. مسخره میکرد .. اونور پارک بود .. راحت کلی جا واسه نشستن بود .. اقا منو میگی گرفتم ول نکردم .. رفتیم روی پله ی ی خونه ی قدیمی نشستم .. گفتم بیا سوژه زیاده ... گفتم که اونور پارک بود میگفت بیا بریم پارک خوب .. نه بیا از دور رصد کنیم دختر پسررو .. مزه ی زهر مار می داد .. من که نخوردم .. اونم نخورد یخورده گفتیم و خندیدیم .. دیگه ۹ برگشتیم خونه .. ! 

 

کلی حال و هوام عوض شد .. اما هنوز باید فکر کرد .. 

 

چیزائی که دوست دارم رو پیدا کنم .. خودم رو پیدا کنم .. 

 

خدا رو پیدا کنم .. پیدا میکنم ..   

 

 

پیوست -: دلم شدیدا هوس پائیز و بارونش رو کرده    

 

Stock Photography - autumn path. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart 

 

 

18 مرداد 1388 ساعت 8:56 PM

 

 Stock Photo - life definition. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart

 

 

زندگی گریه ی مختصریست... مثل یک فنجان چای...  

و کنارش عشق است... مثل یک حبه قند...   


زندگی را با عشق نوش جان باید کرد...  

 

سیمین 

 

 

پیوست -: میام میگم .. ازین حال کمی درومدم .. بهترم ..  

18 مرداد 1388 ساعت 3:37 PM

 

 Stock Photo - lost. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart 

 

من ی گم شده م  

 

که باید پیدا بشم .. 

 

اره .. به قول خاله سوسکه میگذره .. 

 

اما چطور ؟ 

 

خدارو بشناس تا خودت رو بشناسی .. = خودت رو بشناس تا خدا رو بشناسی .. 

 

من -:

18 مرداد 1388 ساعت 3:10 PM

 

 Stock Image - arrow sign. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart 

 

احساس میکنم بین ی دو راهی موندم ..  

 

بین دوران نوجوونی و جوونی .. 

 

روزای قبل و الان .. 

 

روزای سخوته و آینده ..

 

بین .. دوران مدرسه و دانشگاه .. 

 

شاید .. بشه از توی اینا رشد رو به وضوح دید .. 

 

شاید ..  

 

من چی میگم ؟!  

 

پیوست -: چرت و پرت میگم ؟ 

 

              دلم میخواد تمام حرفائی که تو ذهنم می گذره بنویسم .. 

 

              مینویسم .. 

 

پیوست پریم -: میشه گفت این ی بحران .. 

 

                    که تو زندگی باید به وجود بیاد .. برای رشد ونمُو ! 

 

18 مرداد 1388 ساعت 1:49 PM

 

خیلی بده .. حس اینکه خودتو گم کردی .. 

 

خیلی سخته .. نتونی حتی لحظه ای به خودت فکر کنی .. 

 

یا با توجه به حرفای کاکتوس ندونی چی دوست داری .. 

 

چی میخوای .. چی هستی .. 

 

تمشکی کیه .. کجاست ؟ چی میخواد .. 

 

این زندگی واسش چه معنائی داره ..  

 

شماها خودتونو پیدا کردین ؟  

 

چطوری با خودتون کنار میاین .. 

 

کاکتوس میگه شاید به خاطر تغییراتی ه که کردی و هنوز نتونستی کنار بیای .. 

 

یا انس نگرفتی .. 

 

چطوری میشه انس گرفت .. 

 

الان که فکر میکنم میبینم شاید برای انس گرفتن نیاز دارم به اینکه خودم رو پیدا کنم 

 

الان چی هستم .. چی شدم .. 

 

من روزای خاصی رو سپری کردم .. 

 

که شاید اسون نبودن .. 

 

خدا رو نادیده گرفتم .. 

 

حتی خودم رو هم فراموش کردم .. 

 

اما اون منو فراموش نکرده .. 

 

لحظه لحظه توی اغوششم .. 

 

گرم گرم .. 

 

یاد خیلی چیزائی که میخواستم و نرسیدم .. 

 

یاد حرفی که یکی از خواننده های بلاگم بهم زد که .. 

 

ایا به هر چی که خواستی رسیدی .. 

 

و من با اعتماد به نفس کامل نوشتم اره رسیدم .. 

 

یعنی من ادم قانعی هستم که که گفتم اره .. 

 

یا خودم رو ٬ خواسته هامو نادیده گرفتم .. 

 

اونم به طرز فجیح . . !!! 

 

چرا خودمو ازهمه ی دوستام دور کردم .. ؟ 

 

میدونی مثه چی شده ..؟ 

 

اتاق پر از عروسکم رو خالی کردم و خودم تنهای تنها وسط گودی وایسادم .. 

 

که حتی به خودمم نگاه نمی کنم .. 

 

چرا دوستام رو به حریمم راه نمیدم ؟ 

 

از بچه گی عادت داشتم .. 

 

دیروز مهرنوش گفت خیلی زور داره واسم ٬ تا کسی بخواد سرزنشم کنه .. 

 

دقیقا همینم .. نصیحت هر کسی رو هم نمیتونم بپزیرم .. 

 

ازین نظر ها ابدن تغییر نکردم  

 

اما .. ی چیز جالب اینه که کمی خونسرد شدم .. 

 

اون روزا من از دست همه حرص میخوردم و حالا . . . 

 

دیگران از خونسردی من خونشون به جوش میاد ..  

 

شاید تجربه های تلخ و بدترین روزای زندگیم باعث شدن نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت بشم ..  

 

دونه دونه اشک هائی که ریخته شد .. باعث شد همه ی اون ادما ... عین اشک از چشام بیوفتن  

 

و افتادن .. حتی وقتی بخشیدمشون .. بازم بهم خنجر زدن .. چقدر بی ارزشن این آدما ..

 

نکنه نسبت به خودمم بی تفاوت شدم ؟ 

 

نکنه من دیگه همون دختر ی که تا آسمونا سیر میکرد نباشم .. ؟ 

 

کمی تا قسمتی عجیب شدم .. 

  

روزام عجیب میگذره .. 

 

منی که همیشه پر بودم از حرفا و خنده ها .. حالا پُرم از پوچی .. 

 

شایدم هنوز خودم رو نشناختم .. 

 

من . . . چطور میتونم به سوالای درونم جواب بدم ؟

 

 

Stock Photo - question cube. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart 

17 مرداد 1388 ساعت 12:34 PM

  

خیلی جالب بود .. گذاشتم شما هم لذت ببرید . . 

 

 

اهل دانشگاهیم!

روزگاران بد نیست...

خرده هوشی داریم...

سرسوزن عقلی!!!...

دوستانی داریم

بدتر از عزرائیل!

وکلاسی که در این نزدیکی ست

جنب دستشویی هاست!

حوصله سر رفته!!!

معده ها سوراخ است!

صف سلف طولانی است

روزفروش پایان یافت!

می رویم در بوفه

جیب ها مان خالی!

ساندویچ ارزان نیست!

گشنگی آسان نیست!

ما به یک پیراشکی ساده قناعت داریم!

 

فونتیک آسان نیست

و بگوییم راحت!

هیچ چیز آسان نیست!

نیک می دانیم امروز

استاد

 در پی کوییز است

ونمی دانیم ما

چه غلط خواهیم کرد؟!؟

 

  

 

  

و فدایی در راه!

بدتر از خان زبل!!!

 

تاپاله خوشحال است!

 

صادقی فعال است

پله ها را سه به یک

می پرد نا آرام

ای دریغا که نامش آرام!

 

شمس هم چون خورشید

در پی حوری خود!

نازنینا تو کجایی؟!

عاشقت نالان است!

 

هادی اما امروز

عینکش ناپیداست!

خودش اما پیداست

غیر ممکن باشد

که نباشد روزی

 

سیفی اما امروز

سر در گریبان برده است!

نکند او هم....آری!؟!؟

 

کله پوکان امروز

همه جا پیدایند

انجمن

سایت

حیاط!

  

ماهی همچنان آویزان!

ای دریغا!

کسی نیست که گیرد تحویل

ماهی کوچک را!!!

 

کوچولو، ممتاز است

همچنان در خواب است!

نـــــازی!!!

 

نردبان پیدا شد!

گاه گویم با خود

چقدر کوتاه است!

 

وای بر ما

 مسیحا آمد

 چقدر می ترسیم

از پریشانی آن موهای بلند

 

مارکر هم خندان است

نیش هایش باز است

 

sonnet بیچاره

گیر

در گیری هاست

  

روسری آبی ما

عصبی و جدی است

و نمی فهمیم ما

دلش از کی مملو است

 

حاج آقا برگشته اس

 و گمان می کردیم

متحول گشته اس

ای دریغا

افسوس

که همان است که بود

 

کار ما نیست شناسایی افراد کرو لال

کار ما شاید این است

که در افسون هندزفری هاشان شناور باشیم!

 

با همه این اوصاف

عشق ما الافی ست!

 

ذهنمان مغشوش است...

و دگر بایدرفت...

  

 

بر گرفته از بلاگ خاطرات تلخ و شیرین دانشجوئی  

 

16 مرداد 1388 ساعت 4:07 PM

 

دیروز .. روز جالبی بود .. 

 

شاید متفاوت .. شاید خیلی متفاوت .. 

 

محدثه ٬ محیا ٬ مونا ٬ الهام و خواهر محیا .. ناهار کنار هم بودیم .. بعدشم که سعیده و معصوم اومدن و بی نهایت خوش گذروندیم .. 

 

هر چند این محیا خانوم وقت ارایش گاه داشتن و دیر رسیدن ..  ولی چنش جالبی بود .. 

 

خانومه ترسناک بود .. اما به هر حال بدک نبود ... واسه کیک اوردن .. محیا و محدثه رو صدا کردم .. باهم رفتیم پائین .. الهام کوچیکه رو اورد .. من متوسطه .. محیا و محدثه بزرگه رو اوردن .. واقعا جالب بود ..  

 

دستام میلرزید .. دلم ی جوری بود .. وقتی داشتم کیک رو میبردم پائین تا پخش کنیم ..  

 

دستم می لرزید .. تا اومدم دعا کنم .. دلم گرفت .. نمیتونستم به خودم اجازه بدم دعا کنم وقتی این همه ادم داشتن دعا میکردن ..  

 

این همه ادم تو این روز قشنگ نیاز مند بودن .. نه ..  

 

بچه ها تا ساعت ۹.۳۰ اینا خونمون بودن .. بی نهایت روز تاریخی بود .. ! 

 

بی نهایت .. ثبتش میکنم .. به عنوان یکی از متفاوت ترین روزای زندگیم !  

  

 

 

<<    1      2      3    >>