سام ..
امروز همش فکرم مشغول می شد . .
به همه چی و هیچی و خیلی چی فک کردم . .
امروز سعی می کردم اعتماد به نفس گمشده م رو پیدا کنم . .
گشتم . . از زیر گل و لای درونم ی چیزائی پیدا کردم که خیلی قشنگ بود . .
امروز من از خود ِ خودم . . اعتماد ب نفسم رو باز بینی کردم . .
عجب سعادتی . . خیلی ها این سعادت نصیبشون نمیشه .. اما خوب . .
این جمله رو امروز شنیدم . . و من خودم را پیدا خواهم کرد
این جمله توسط ی دختر کوچولوئی به اسم فیبی بیان شد . .
سالهاس علاقه ی شدیدی به شبکه ی چهار . . شبکه ی سحر دارم . .
این شبکه شاید خیلی چیزا رو بهم یاد داد . .
امروز فیبی در سرزمین عجایب رو نشون داد . .
نشون داد می شه زندگی کرد . . همون طور که تو میخوای . .
ما آدما خودمونو در گیر حسادت ها .. تکرار ها .. عادت های دیگران کردیم . .
ما آدم ها ظرفیت هامون رو فدای تکرار ِ تکرار کردیم . .
من امروز فهمیدم . . من هستــــــم . .
چند وقت پیش تی وی در مورد بیماران اوتیسمی صحبت کرد . .
نشون داد چطور آدم هائی گرفتار چه جور بیماری های خدادادی میشن . .
این روزا توی نت خیلی بیماری های خدادادی برخورد میکنم . .
از خودم متنفر میشم . .
انقدر نا شکرم . .
میدونی . . خداوند بهم تن سالم داده . . اما قدر این بدن رو نمیدونم . .
بعد چی . . خدا ب ی کی درد داده که خیلی خوشکل بازم شکرش میکنه و . .
چقدر این آدما که شاکر خدا هستن و خدای مشکلات و دردن . . دوست داشتنی اند !
خدا بهم لطف کرده و من انقدر رو دارم و از روزمره هام گله میکنم . .
البته نه فقط من اونم به این شدت . . من از زندگی که دارم راضیـــــم . .
و هر روز و هزاران بار شکر میکنم . . اما وقتی آدما پیشم حرف می زنن . .
حتی از خودمم نا امید میشم . . نمیدونم . . ای کاش به اطرافمون قشنگ تر نگاه کنیم . .
ببینیم چی هستیم و دیگران چی هستن و چی می خوایم بشیم . .
امروز از اون ته تهای سلولام که می شمردمشون . . فهمیدم هستم . .
مگه نمیدونی ؟
بنده هر شب سلول هامو می شمرم ببینم چقدر کم میشه هر روز
دیدی گفتم توانائیام بالاس
میدونی مشکل من چیه ؟
ی خورده خودم رو . . خود ِ خودم رو فراموش کردم . .
امروز فهمیدم چه ادمی باید باشم و هستم . .
چی دوست دارم . .
البته نه کامل ِ کامل . . اما خوب . . به هر حال ی چیزائی دست گیرم شد !
تو چی ؟ هستی ؟ نیستی ؟!
و من اولینم .. ی بار وقتی مسیج ( اس ام اس ) میزد .. فهمیدم خیلی تنهاس .. کشوندمش توی جمع دوستانم .. با ایلین نصی .. زهرا .. الان بچه ها هم دوسش دارن مخصوصا نصی .. عقایدشون باهم شدیدا مچ ! اما هنوزم حس میکنم اولین دوستشم .. عین ی خواهر بهش نگاه میکنم .. ی بار وقتی منو دید بعد یک هفته .. بغلی کردیم همو .. دوباره بغلیم کرد گفت وای خیلی خیلی دلم واست تنگ شده .. خندم گرفت نه اینکه مسخرم بگیره .. به داشتن دوستی مثه شیوا غبطه خوردم .. که چطور دوستشو توی دلش نگه داشته که حتی دوستشم نمیدونه .. باورت میشه .. من بگم از فلانی بدم میاد اون نظرش عینهو نظر من میشه ؟
من خودم باورم نمیشد .. ! اینا همرو گفتم که بگم خیلی دلم واسش تنگ شده
اولین روزی که رسما باهم دوست شدیم .. به من گفت انگار هووی من میمونی .. بنده انچنان شاخی روی فرق سرم سبـــــــــــــــــــز شد که نگو ..
و میدونم صدا خیلی تاثیر داره .. حداقل خدا به ما که چیزی نداد ی صدا داده اونم باعث دردسر



