
نمیدانم چرا گاهی بی آنکه یکدیگر را
بشناسیم و بی آنکه خود بخواهیم نسبت
ب یکدیگر هشمگین میشویم . . . . .
آن شب چشمان شاعری را لبریز از خشم یافتم . .
امواج خشم مرده ای در درونم جنبید
که با لرزش آن « خشم شاعر » بوجود آمد .
پیوست -: یونی بودم . . . آیلین و شیوا هم .
نشد داشنگاه رو روی سرشون خراب کنیم . . . !
شانس که اوردم مثه ترم پیش واحدام عالین و استادای خیلی خوبی دارم . .
اما خوب . . تنظیمات خودم بهم ریخت !
من ~>> خستم . .
31 مرداد 1388 ساعت 9:25 PM


