دیروز .. روز جالبی بود ..
شاید متفاوت .. شاید خیلی متفاوت ..
محدثه ٬ محیا ٬ مونا ٬ الهام و خواهر محیا .. ناهار کنار هم بودیم .. بعدشم که سعیده و معصوم اومدن و بی نهایت خوش گذروندیم ..
هر چند این محیا خانوم وقت ارایش گاه داشتن و دیر رسیدن ..
ولی چنش جالبی بود ..
خانومه ترسناک بود .. اما به هر حال بدک نبود ... واسه کیک اوردن .. محیا و محدثه رو صدا کردم .. باهم رفتیم پائین .. الهام کوچیکه رو اورد .. من متوسطه .. محیا و محدثه بزرگه رو اوردن .. واقعا جالب بود ..
دستام میلرزید .. دلم ی جوری بود .. وقتی داشتم کیک رو میبردم پائین تا پخش کنیم ..
دستم می لرزید .. تا اومدم دعا کنم .. دلم گرفت .. نمیتونستم به خودم اجازه بدم دعا کنم وقتی این همه ادم داشتن دعا میکردن ..
این همه ادم تو این روز قشنگ نیاز مند بودن .. نه ..
بچه ها تا ساعت ۹.۳۰ اینا خونمون بودن .. بی نهایت روز تاریخی بود .. !
بی نهایت .. ثبتش میکنم .. به عنوان یکی از متفاوت ترین روزای زندگیم !


