سام ..
پریشب قرار بود قند بله برون رو ما درست کنیم ... که برای فرداش اماده بشود !
اقا ددی جان که تشریفشونو از سفر اوردند ... تلفن بسیار مزحکز ! زنگ زد و گفتن مهمونا دارن میان ...
همه قیافه ها اینجوری بود ... دیگه خونه رو جمع و جووووووووور کردیم و مهمونا ۹ شب اومدن و مامی ژونم گفت قرمه سبزی درست کنم ... انقده کار خونه کردم .. تمام تدارکات با خود خودم بود .. دیگه شب موندن و تا ۴ صب نشستیم اینارو درس کردیم ... خیلی خوشکل شد ... عکسش تو گوشی شووووووووهر خواهر ... وگرنه اپلود میکردم .. دیگه خوابیدم ... قرار بود ما صب زود بریم کمک ... وای باورت میشه ... تا ساعت ۴ مهمونا خونمون بودن ... ۶ پرواز داشتن ... خیلی غصه دار شدم ... انقدی خسته هم شده بودم که حد نداره .. رفتم استراحت کنم و اینا .. دیگه خلاصه ... مامی اومد گفت پاشو حاضر شو شوما بید ... دیگه جمع کردیم و رفتیم ... ۳ تائی .. ! رسیدیم و دوماد تو فضا پرواز میکرد ... کلی باهم دعوا کردیم و بچه ها اومدن و امید خیلی عصبی بود ... اما امیر و ایمان نه ... امیر که تو فضا بود ... خیلی باحال بود ... رفتم گفتم من با لباس خوابم میام و ابروتو میبرم ... اخه ثریا جون (خالم) گفته بود که هیچ خبری نیست ... بعد همون روز زنگید و گفت مهمونیه .. منم گفتم با لباس خوابم میام و ابروتو میبرم ..
هرچند نشد ... دیگه اماده شدیم و رفتیم ... عروس خیلی ناز بود ... خوشم اومد ... هم سنیم با عروس خانوم ... بعد محرم شدن ... به من گفتن پاشو عکس و تو بنداز !! وووی ! رفتیم تو اتاق ... عروس دوماد انگار صد ساله همو میشناسن !! خیلییییییییییی بهم میومدن ... خیلی !! کلی ازشون عکس انداختم و اونائی که با گوشی خودم انداختم عالی شد ... اما بقیه نه ... که اونم کم بود حیف !
دیگه تموم شد و اومدیم خونه ... کلی زدیم و قر دادیم و کیف کردیم
کلی امیر و امید رقصیدن ... کلی ازشون فیلم گرفتم ... با مامی و ... بعدشم که از اول تا اخرش ... خودم بودم ...
شب اومدیم بیایم خونه ... ماشین ابجی اینا خراب شد ... اونا با ماشین ما برگشتن و ما هم موندیم ... صب ی صبونه مفصل خونه مامان جون خوردیم ... ساغر م پیشم خوابید ... باهم صبحونه خوردیم و اینا ... رفتیم خونه ثریا جون ... امیر اومد بردمون ... با ایمان کلی کل کل کردیم ... پرو ... هر چی از دهنش درومد گفت ... گیر داد به ددی !! گفتم از ددی م نمیتونم بگذرم هااااااااااااااا
ثریا جون کلی دعواش کرد ... منم بهش چشمک زدم که چیزی نگو .. !
دیگه ماشین درس شد و اومدیم خونه .. ! خیلی خوب بود ... سر گوشی با امیر هم دعوام شد ... پرو ... در کل جواب همشونو دادم و حالشونو گرفتم
تا منو اذیت نکنن
پیوست -: این کاریکاتور ها رو خوشم اومد ... هر چی خوشم بیاد میزارم ... !
باید شروع کنم درس بخونم ... عقدشونم نزدیکه ... اوف !
پیوست پریم -: اقایون در مورد زن ها چی فکر میکنن ؟



وقتی اوشون به دنیا امد ما دبیرستانی بودیم .. قرار بر این بود بشود پوریا یا پویا .. که پدر گرامی این کودک تازه رسیده ... میره ثبت احوالات ... یارو عشقی به جا پوریا مینفیسه پیمان .. ملت عشقین دیگه ..
همانگونه که باب سخن میدادیم .. یک هو یک عدد توپ ابیه خوشکل ... با ملاجمان اثابت کرد که انچنان دردی کشیدم کمپرس !
دو میلیون هم شد پول اخه .. میخوای از حساب من دربیاری ؟
داد داد ... این عابر بانک پس به چه دردی میخوره .. یارو هم جا خورد و گفت اقا من فقط کارمندم ... گفت کارمندی که مسئولی این وامونده رو درس کنی ... مردم معطلن و اینا ... یارو هم گفت حالا برو عابر های دیگه شاید بتونی ۲۰ تومن بگیری
اینو میگی ... ددی ما قاطی کرد ... ۲۰ تومن ؟؟؟؟ ۲۰ تومن پوله ؟ من ۲ میلیون پول نیاز دارم ... یعنی چی ؟ و.... ! منم کر کر میخندیدم ... خیلی باحال بود 
اینجوری ... 


