سام !
انقدی حالم بدهههه
بنده این همه سمینار دارم ... بعد ۲ روز تو جا خوابیدم ...
به عبارتی رو به موت هستم و شما به دل نگیرید
الانی حس اینکه تب دارم شدید !
یادتونه .. ترم پیشم همین شد
واییییییییییی گوجه سبزا رو دیدین ؟؟؟؟ اندازه طالبی !!
تو این مدت روزی ۱ کیلو گوجه سبز خوردم ... با نمکی فراواننننننننن
گفتم که سرم خیلی شلوغه ... و متاسفانه این ترم داره تموم میشه و من خیلی ناراحتم ... این ترم اخه خیلی دوسی داشتم و اینکه ... !!
وای اومدیم بریم سینما .... کلی کر کر خنده داشتیم .. این اقای صبری گیر داد به ما که سمینارتون اله بله ! نذاشت بریم زهرا که داغ کرده بود !!
میگفت بیای اینور میکشمت
میخواستیم بریم نمایشگاه کتاب ... دیدیم خیلی شلوغه ... ابجی گفت بیا با هم بریم ... گفتم باشه ... گفتیم امروز بریم که بنده الان در جا خوابیدم ... دیشب اومدم با گوشی اپ کردم نشد ! الان پراکنده گویی رو داری ؟ عین سمینارمه
فردا توی یونی ماجراجوئی داریم عجیب ! بنده میخوام زود برم البته اگه حالم خوب باشه ... اون هفته به خاطر ایلین زود رفتم ... اخه امتحان زبان داشت ... وای انقدر سر جلسه خندیدیم که نگو ... ی اقاهه گیر داده بود ... که بگو اینا چی میشه ... اخرش برگشو گرفتم و نوشتم ... اومد ازم تشکر کنه ... زودی جیم شدم
رفتیم رستوران تمشک ... کلی خندیدیم .... اون بچه هه رو دیدیم ... ... میدونی مهم اینه ازین حرفائی که میزنم خودم حالیم میشه کیو میگم ... الان در حال هزیون گفتن هستم ... چون حالم خوش نمی باشد ... !
بعدشم ... ناهار پیتزا خوردیم ... یارو غذا مونو اشتباه داده بود ... ما هم خوردیم ... ۲ روز بعدش رفتم گفتم اقا من ژامبون گوشت خواسته بودم شما قارچ و گوشت دادی ... طرف طلبکار شد ...
گفت اون گرون تر بود خوب ... گفتم به جاش خیلی هم بد مزه بود ... جان مادرت الان عذا مونو درس بده ! کلاسامونم که خیلی خوف پیش میره ... ادم کافیه انگیزه داشته باشه توی دانشگاه .. اینو محیا میدنه ... انگیره چی میتونه باشه ...
ایلین دیروز زنگ زد و کلی گریه کرد ... کلی با هم صحبت کردیم ... بچه ها تو این چند روز کلی جویای حالم بودن و کلی خوش حالم ! وای چهارشنبه ای کلاس اولمو نرفتم ووو رفتم سالن مطالعه درس خودندن ... به همشون مسیج دادم من دیگه نمیتونم بیام و این حرفا ... باورم نمیشد همشون خیلی ناراحت وقتی منو دیدن فحش و دریوری بود که نثارم میکردن ... نصی که داشت می لرزید الهی بمیرم ... اصلا فکر نمیکردم انقد ناراحت بشن ... ایلین تا اومدو منو دید گفت خجالت نمیکشی ؟
منم کر کر میخندیدم ... شیوا رو بگو .... لهم کرد
خلاصه اینکه کلی کر کر خنده بود اونروز ... تا بهم گفتن باید بستنی بدی تا ببخشیمت و منم سالار دادم بهشون ... ! حالا دیگه منو دوسی دارن ۶۸۰ تا
بعد ... من در مورد کامی و سیاست چی دربیارم اخه ؟ سازمان های بین المللی رو بگو ... گرخیدم الان !
اخرش اینکه بنده در بستر به سر میبرم و راسی شماره تلفنمون هم عوض شد و به هیچ کس نمیدم
دلتون بسوزه ... شماره قبلیمون خیلی ناز بود دوسی داشتمش .. اینم بد نی ولی زشته دیگه ... چه کنیم !
واس من دعا کنید از رو به قبله بر بخیزیم و این چیزا ... !
خیلی داغونه این پست ! شوما به بزرگواری خودتون برببخشید ! به قول لیلا جون استاد حقوق اساسی جمهوری اینا !
واسه رای گیری هم خودتونو امده کنید ! 
فیلندز !
