آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
15 فروردین 1388 ساعت 01:44 AM

 

شما چه گلی هستید؟ 

فروردین: گل رز   


شما گاهی بدون فکر قبلی کاری را انجام می‌دهید. بسیار رک‌گو هستید و عاشق مسافرت! اشتیاق زیادی برای زندگی کردن دارید و پشتکارتان خوب است. 

 

اردیبهشت: گل نسترن  


فردی صبور و پرطاقت هستید و اراده بسیار قوی دارید. دوست دارید کارها را به آهستگی ولی به طور جدی انجام دهید. خجالتی هستید و قابل اعتماد. سعی می‌کنید از مشاجرات دوری کنید. 

 

خرداد: گل یاس‌سفید  

 

رفتار دوستانه‌ای دارید. رک‌گو و پرحرف بوده و همین امر به جذابیت شما می‌افزاید. مانند گل یاس، همیشه برای زنده کردن یک مجلس و معطر کردن آن حضور دارید. از رفتار بد دیگران سریع می‌گذرید. برای رفاقت ارزش زیادی قائلید.  

 

تیر: گل بنفشه 
 

زندگی همیشه برایتان شیرین نیست و زیاد با فراز و فرودهای آن مواجه می‌شوید. به جای داشتن درآمد جزیی به فکر درآمدهای کلان هستید. ذهن خلاقی دارید و به دنبال فعالیت‌های خلاقانه هستید. در خانه بیشتر از همه جا احساس امنیت و آرامش می‌کنید.  

 

مرداد: گل شب بو  


فردی با محبت، خونگرم، دلسوز اما کمی عصبی هستید. غالباً از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برید و کمی نیز احساس ترس در شما دیده می‌شود. برخی اوقات مردم از اخلاق خوب شما سوءاستفاده می‌کنند. 

 

شهریور: گل داوودی  


جدی، متفکر و تا حدی اندیشمند هستید. در کارهایتان سرسختی و سماجت دارید و این مسئله گاهی به ضرر شما تمام می‌شود. به رغم آنکه شخص مهربانی هستید اما برخی اوقات رگه‌های نامهربانی در شما نمایان شده که این مسئله دیگران را آزار می‌دهد.  

 

مهر: گل زنبق  


فرد مودبی هستید. به سرعت عصبانی می‌شوید ولی خیلی سریع به حالت اولیه باز می‌گردید. از زیبایی لذت می‌برید. فرد محبوبی هستید و سرشت سخاوتمندی دارید. میل زیادی برای زندگی در شما موج می‌زند و از انجام هر کاری لذت می‌برید.  

 

آبان: گل ارکیده  


به سرعت تصمیم می‌گیرید و در انجام کارهایتان بسیار سریع و چابک هستید. تغییرات شغلی شما را نمی‌ترساند که این موضوع یکی از برتری‌های شخصیت شماست. توانایی استثنایی در سازماندهی کارهایتان دارید. 

 

آذر: گل مریم  * نوشی *
 

احساساتی، صادق، باوفا، بشاش و خوش اخلاق هستید، اما اگر بخواهید می‌توانید همزمان روی دیگر سکه را نیز نشان دهید. خانه را تنها پناهگاه مطمئن زندگی می‌دانید. کمال طلب و تا حدی رویایی هستید که در برخی موارد این رگه‌های شخصیتی به کمک شما می‌آیند.  

 

دی: گل همیشه‌بهار 
 

اهل رقابت و دوست‌بازی و قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت خود را بیرون از خانه بگذرانید. بسیار توددار و در واقع درون‌گرا هستید. از شادی دیگران شاد می‌شوید اما خود به سختی به آرزوهایتان دست می‌یابید. 

 

بهمن: گل گلایل  


باهوش هستید و می‌دانید چه می‌کنید. می‌خواهید همه امور مطابق میل شما باشد که البته گاهی می‌تواند به دلیل عدم توجه به نظر دیگران برایتان مشکل‌ساز شود. اما در مورد عشق صبور هستید. همواره اهدافی برای دستیابی دارید و واقعاً برای رسیدن به آنها تلاش می‌کنید.  

 

اسفند: گل نرگس  


مهربان، باگذشت و بسیار تودار هستید. به هیچ‌وجه خودخواه نیستید. همیشه بهتربن را برای دیگران می‌خواهید. دوستانتان برایتان بسیار مهم هستند و قدر آنچه را که دارید می‌دانید. بین دوستان محبوب هستید و در خانواده نظر شما بر دیگران ارجحیت دارد.  

  

بر گرفته از بانو زیگزاگ

15 فروردین 1388 ساعت 01:25 AM

امروز به زوووووووووووووور منو بردن خونه دختر عموها ... 

 

خوش گذشت هااااااااا .. بد نبود .. فوتبال دیدیم ... مهدیه جییییییییییغ جیغ میکرد .. 

 

پیش بینی کردم پیروزی می بازه .. استقلال میبره .. همینم شد !
  

همه می گفتن تو استقلالی هستی  

 

انقد خستم ! 

 

نمیدونی ! امیدوارم کارام سامون بگیره .. 1 شنبه باید برم دانشگاه .. هیچ کاری نکردم  

 

14 فروردین 1388 ساعت 00:49 AM

 

سام  

 

خوبم امروز ... فقط میدونی چیه ..  

 

دیشب موقع خواب قسم خورده هرگز در این مورد گریه نکنم .. ! 

 

اشک پشت چشمام جمع شده بود اما .. نزاشتم بریزه ..  

 

امروز ۱۳ بدر ... تا ساعت ۳ بعد از ظهر .. خواب میل فرمودم  بعدشم رفتیم ناهار خوردیم پائین !!  

 

سبزه هم به نیت سلامتی گره زدم و اومدم بالاااااااااا .. بساط درس و مشق م و پهن کردم و شروع کردم  چی میگی ؟ نوشی و درس ؟ عمراااا   

 

خلاصه جومونگ رو دیدم .. کلی عشخخخخخ کردم .. دیدی چی شد ؟؟؟؟؟؟ 

 

جومونگم زنده س ! سوسانا مزدوج شد ... دیدی چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

اوته بیچاره ..  قراره بمیره .. وایییییییییییی  

 

دقیقا وقتی رسیدم پائین مامی تو اشپزخونه بود .. کلی با هم همدردی کردیم  

 

شام خوردیم .. اومدم بالا .. ماه عسل چقدر ناز بود .. عشخخخخ کردم  

 

بهدشم .. باز درسیدم ...  

 

بهدشم ی فکرائی زده به سرم ! که نگوووووووو .. حالا نمیگم ... سورپرایزتون میکنم  

 

 

 

پیوست -: بلاخره این تعطیلات لعنتی تموم شد !!!  

 

بعدا نوشت -: لینک کی نیست ؟ اگه گفتین ؟

  

فهلا دیگه بسه ! 

13 فروردین 1388 ساعت 02:16 AM

 

دلم گرفته !  

 

امروز خیلی اتفاقا افتاد ! 

 

اما حس تعریفشو ندارم  

 

بلاخره این تعطیلات لعنتی داره تموم میشه   

 

پیوست -:

 

             چرا بارون نمیاد ؟  

12 فروردین 1388 ساعت 01:36 AM

 

امروز عمه اینا و عمو اینا اومدن !!
 

خوب بود اما عصری اومدم برم پائین .. از پله ها افتادم ۳ تا پله  

 

هم کمرم درد میکنه .. هم پهلوم .. الان احساس میکنم کمرم ضعف داره  

 

نمیدونم .. کلی بهم خندیدن .. خودمم خندیدم .. وقتی رسیدم اتاقم .. 

 

به بهنوش گفتم دلم میخواد گریه کنم  

 

اون موقع داغ بودم ... الان کمی درددددددددد دارم  

 

میام بازززززززز

10 فروردین 1388 ساعت 00:04 AM

 

وووووووو 

 

کی باورش میشه .. ؟ مهسا مسیج زد  

 

اصلا باورم نمیشه .. یعنی اینا میتونه از قدم های خدا به سمت من باشه ؟  

 

نمیدونم !! 

 

کلی صحبت کردیم ..  

 

با ندا چهارشنبه ی هفته ی دیگه قرار گذاشتیم .. ! 

 

ناهار بریم تهران گردی  خیلی دلم واسش تنگ شده ..  

 

خیلی وقته باهم نرفتیم ولگردی  

 

حتما خوش میگذره .. به محیا و مهسا هم گفتم .. کلاس دارن  

 

بازم ما دو تا موندیم  مثل همیشه ! 

 

پیوست -: پست قبلیم چقدی بی ادب شده بودم اااااا ووی !   

 

 

 

9 فروردین 1388 ساعت 01:38 AM

سام  

 

امروز صب که از خواب پاشدم اونم به زور بابا که هی فریاد میزد پاشو  .. همون ساعت ۱ .. بعد مسواک و اینا .. رفتم پائین .. 

 

مامی سبزی خریده بود و پاک می کرد .. سبزی خوردن ...  خیلی وقت بود نخریده بود .. اخه اذیت میشه .. ی خانومه می خره واسمون پاک می کنه می شوره خورد میکنه .. میده بهمون  بعدش با تعجب نگاه کردم .. ددی گیر داده یعنی من الان صدات کردم ی ساعت دیگه میای ؟  منم همین شکلی چای ریختم .. هی شیرینی هه چشمک میزد برم بخورمااااااااا .. اما چون کم بود روم نشد  بعدش نشستم و ددی گیر داده بود .. کمک مادرت کن .. منم میگفت گیر میدیاااااا .. باشه دیگه  بزار چویمو بخورم .. باشه .. شروع کردن به غیبت و منم مثلا شروع کردم .. ددی که رفت .. غیبت بالا گرفت و من دست کشیدم از کار .. حرف بهنوش اینا بود که تیلیف زنگید .. زن عمو بود .. حرفیدیمو سر ب سرش گذاشتم .. گفت می خوایم بیایم خونتون .. اکی دادم و اینا .. مامی گفت میخواستیم به شما زنگ بزنیم بگیم اگه هستین همه با هم بریم خونه عمه بزرگه  گفت باشه .. زنگ بزنید اگه بودن از ما هم قول بدید  منم گفتم پاشو زنگ بزن که زنگ زدو تلپ شدیم خونه عمه ..  

 

 

 

 

 

شب بعد جومونگ رفتیم و بهنوش و دیدم و کلی بگو بخند .. خر !!!!!رفته انتخاب رشته کرده همرو کاردانی زده !! بگید خررررررررررررررر  منم کلی بهش خندیدم و به مامانش گفتم احتمالا تو بیمارستان اینو جاش گذاشتینا .. ولی گوش نکرد  کلی ظرف شستیم  بعدشم رفتیم تو اتاق خواب .. کلی غیبت کردیم .. بهش میگم پسر عمو اینجوری کرده .. میگه الهی قربون هوش نداشتت برم .. قیافش این  بود .. میگه نوشی خیلی پرووووووووو منم کلی گفتم کثافته  برگشته میگه .. خیلی باحاله .. ولی نمیدونم چرا به من ازین حرفا نمیزنه .. وقتی تو هستی خیلی شنگوله  شوخی میکنه باحاله .. تو نیستی مثه عُمر میمونه  گفتم خفه شو ..  خیلی خوشم میاد .. میگن رفته مو کاشته .. خدا نصیبم نکنه  قوم تاتاررررر ! 

 

اره .. کلی از دانشگاه واسش تعریف کردم و کلی ذوقمو کردو بهم میگه جلف  خره دیگه شما به دل نگیر   

 

دلم واسه ایلین ی کوچولو شده .. !! کوفتش بشه .. شمال الان  اینجوری .. اینم از امشب .. واسه ۱۳ بدر هم دعوت شدیم ویلا بهنوش اینا لواسون .. همه بروبچ که اونجا ویلا دارن و جمع کردن .. پس حتما عمو و پسر عمو جان نیستن و ما هم حالی به هولی  

 

 

 

 

 

خوب دیگه این منم که داره میره لالا ..  ساعت ۱.۴۰ بامداد 

 

بابایزززززززز 

8 فروردین 1388 ساعت 5:00 PM

 

با تو بودن چقدر سخته .. 

 

| من | خواستم با تو باشم .. ! 

 

تو چی ؟! ..

7 فروردین 1388 ساعت 4:35 PM

سام ! 

 

روز ۳ عید ... خاله + سیاوش + شوهر خاله اومدن خونمون !  

 

بنده اون موقع خواب بودم .. تا حاضر شم برم پائین .. عمه مصی اومد  کلی خوابالو و ذوق مرگ .. رفتم پائین ... یووووووووووووه دورتا دور سالن هی ماچ و این حرفا ..  

 

راحله و الهام عروسای عمه مصی هم بودن .. ستاره کوچولو .. محراب .. پسر عموی ۱ ساله و ... 

 

کلی ستاره که نوه عمه م هست و این محراب شیطونی کردن همه خندیدن .. 

 

عمه مصی رفت و خاله اینا شام موندن .. منم واسه پذیرائی کلی سیاوش و اذیت کردم   

 

اخه این جانب اصن رابطه ی خوبی با اقایون ندارم .. مخصوصا فامیل .. سایه همرو با تیر میزنم ..  

 

چند وقت پیش از دست این سیاوش و داداشش سامان عصبی شده بود .. کلی سی دی دستم .. بهش گفتم این سی دیا رو پرت میکنم بره تو حلقت بمیریاااااا  بی تربیت .. بالشت پرت کرد .. اخه جالب اینجاس .. اولی رو جا خالی دادم .. سیاوش ازونور پرت کرد .. نزدیک بود با دیفار یکی شم  کلی ذوق کرده بود این سیاوش م که صداش کردم بیاد کمک ..  

 

وقتی عمه اینا رفتن .. برگشته میگه بیا توی گوشی من چیزو پیدا کن .. من همه اینا رو جمع میکنم  همینجوری بودم .. مثه این خنگا میگم جون من جمع میکنی  همرو جمع کرد ... این پسر خاله اندکی مارا می دوستت .. ولی شما به کسی نگید .. از عنفوان کودکی ما با هم بسی مهربان بودیم .. بازم به کسی نگید .. وقتی هم امد به خواستگاری ما بنده ۱۷ سالم بود و با فهم و کمالاتی عظیم ردش کردیم  و گفتیم تحصیلات شرط اول .. ! اوشون فوق دیپلم داشت .. اونشب کلی واسم سخنرانی کرد که داره درس میخونه و اقتصاد صنعت و معدن واسه کارشناسی میخونی .. فوق کامپیوتر داشت ! منم کفم بریده بود که چی میگی داری ادامه میدی و اینا چه خوب  اخه میدونی لامصب خیلی خوشکله .. کثافت برگشته گفته ی دختر مثه خودم خوشکل میخوام  منم تا شنیدم گفتم چه اعتماد به نفسی  بعدشم هر وقت میبینمشون میگم خاله چرا اینو نمی فرستی خونه ی بخت ؟ از دستش خلاص شیم .. اخه سامان که برادر دومیه مزدوج شد .. عقده هنو .. ! دیگه کلی این با ما صحبت کردو همه تو کف این مونده بودن من دارم با ی اقا صحبت می کنم .. از ادم به دورم .. اینجوری نگام نکنین .. بحث خجالت نیس اصن .. تنها حوصله دردسر ندارم ..  تا اخر شب این هر چی گفت ما جوابشو دادیم .. دیگه اخر مامانم گفت .. نگو اینجوری ناراحت میشه ... منم گفتم خوب پسر خالمه .. چیه مگه  

 

 

فرداشبش رفتیم خونه عمو بزرگه .. بهنوش اینا که رفتن مشهد .. ! پارسال رفتن انتالیا .. امسال مشهد .. تفاوت رو احساس کنید  دیگه رفتیم اونجا .. پسر عمو کرمو جا اومد و سلام کرد و طبق معمول جوابشو ندادم .. اصنم نگاش نکردم  سر شام .. با کلی مِن و مِن و اینا مهرنوش خانوم بفرمائید .. گفتم نمیخورم مرسی  بیریخت .. ! می خواست جمع کنه میزو .. من کشیدم کنار .. مامانم پاشد کمکش کنه .. بر گشته میگه زن عمو شما چرا .. نوشی پا میشه  منم گفتم پس تو اینجا چی کاره ای ؟  ی خورده گذشت .. خواهر شوهر دختر عمون پا شد .. گفت شما چرا .. این نوشی که پا نمیشه کمک کنه ..  منم گفتم تا تو هستی ... من برای چی بلند شم ... دیدم عزیز *مادر پدرم* پاشد ... منم گفتم خجالت بکش ... خوب زودتر جمع کن دیگه .. عزیز بلند شد  نوچ نوچ نوچ   

 

تموم که شده .. واسم تست هوش اورده میگه .. بلند نشدی کار کنی ... ازت خیلی ناراحت شدم .. منم گفتم خوشحالم که ناراحت شدی .. بازم ازین کارا میکنم که ناراحت بشی  

 

تست رو داد و من و مانیا هر کاری کردیم .. نشد ... گفت ۵ هزار تومن میدم .. اگه درسش کردی .. گفتم همش ۵ هزار  گفت خوب ۱۰ هزار  بعد .. هز کاری کردیم نشد .. ی جور چین دیگه بچه ها اوردن ... ی کمشو درس کردم .. اومد و چوی تعارف کرده .. و میگه .. الهی قربون اون هوش نداشتت برم  کف کردم .. مانی گفت زودتر .. منم سرمو بلند کردم و انچنان بددد نگاهش کردم .. پرو میگه .. چه بهشم بر میخوره  وقیح .. پرووو .. لجنیییییییییییییی تو لجن  اومدیم خونه .. هی میگفتم کثافت  

 

اره اینجوری ..  

 

لجن  باز یادش افتادم .. اییییییییییییییییی  

 

الانی یادم افتاد هیچی درس نخوندم ..  کلی کار عقب افتاده دارم ..  

 

نوشی دلش واسه اینجا تنگیدهههههه  

  

 

 

6 فروردین 1388 ساعت 10:17 PM

 

شاید با نگاهی بشود .. 

 

                آسمان را تیره و تار نمود !  

 

پیوست -: ۴ روز گذشت .. و من اغاز را شروع کردم !

3 فروردین 1388 ساعت 03:36 AM

 

باز هم باران را دیدم .. 

 

روزی دگر ... شاهد قطره های باران به روی گونه های سردم بودم ..  

 

شاهد هجوم سر سخت عشق .. 

 

من به راستی عاشقم ... عاشق قطره های زیبای بارانی ... 

 

که مرا غرق در خود میکند ... که مرا غرق در عشق می کند ... !
 

براستی این بوسه است .. ! 

 

تنها باران میتواند زمین و آسمان را بوسه باران کند  

 

و چه شیرین و دلنشین ! 

 

من عاشقم .. 

 

عاشق زیر باران بودن ... عاشق هم صحبتی با باران !! 

 

من باران را با پوست و جانم درک میکنم .. ! 

 

من با باران .. به اوج می رسم .. 

 

باران طراوت عشق را در من شعله ور میکند و من !! 

 

دیوانه وار به دنبال قطره های باران میدوم .. می چرخم .. 

 

تا بلکم .. مرا بپذیرند .. برای باران شدن !! 

 

 

1 فروردین 1388 ساعت 11:12 PM

 

اولین باران بهاری .. 

 

در اولین روز بهار ... 

 

چه چیز را به ارمغان دارد .. 

 

چه حس خوبیست .. دوباره زنده بودن و نظاره کردن بهار .. 

 

چقدر چسبید راه رفتن زیر باران .. و هم صحبتی با خدای آسمانها !!  

 

 

<<    1      2      3    >>