Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
31 فروردین 1388 ساعت 00:08 AM

تندتند میگم و میرم که بخوابم ... 

 

راس ساعت ۱۲ می باشد ... امروز رفتم دانشگاه و من و نصی و زهرا بودیم ... کسل بودم کلی .. 

 

زهرا هی می گفت چته .. مثه همیشه نیسی و اذیتم میکردن ...  

 

با هم رفتیم غذا بخوریم .. خانوم پپرونی سفارش داد ... با اینکه میدونستم تنده .. اکی دادم  اما مردم دیگه .. کم خوردم ... جدیدا به تندی شدید حساس شدم .. خودم خبر ندارم  بعدشم رفتیم سر کلاس ... استاد دیر اومد ... نزدیک بود دعوا بشه .. اما نصی خیلی خوشکل حال جلالی راد رو گرفت !!! عاشقشم  نصی گفتم  بعد استاد اومد و همه داد داد ... منم بلند بلند هی میگفتم استاد ۱۵ مین دیگه تمومه ... بریم دیگه  یهو گفت ... ی صدای نازک بود کیه  منم اون زیر کر کر میخندیدم ... کلی باحال بود ... ۴ تعطیل شدم ... ۶ راه افتادم ... مقصر من نبودم ... تا خود تهران ... نصی هی غر زد  ایلین نیومده بود .. مسیج زدم گفت حالش خوش نیست فردا زود بیا دلم گرفته .. منم ۸ یونی می باشم ... آیلین جان حالش خوف نی خوب !! 

 

بر گشتنی فیلم محیا و سایه ها رو خریدم ... جالب بودن ... اما راز ها خیلی بهتر بود ... اخه سایه ها و رازها ... تو مایه های ترس و این حرفاس .. روح و جن و پری و اینا ... منم خودم ی پا روح و پری  مثلا ترسیدیم ... وقتی میخواستم بیام خونه ... شیرینی خریدم ... پفک و چیپس خریدم ... پاستیل یادم برفت  دیگه ... گل هم میخواست بخرم .. اما دلم نیومد ..  بعدشم دیگه . ؟؟؟ تا ۱۱ شب فیلم دیدیم ... تیر کمون مش قربون به ما هم خورد و اینا ..  

 

کلی چرت و پرت میخواستم بگم ها ... یادم رفت ... باید حتما بخوابم ... ۵ باید بلند شم صبحانه واس بابائیم درس کنم و بریم ددر  

 

جیگرتو .. شب خوش !