بارانم ببار .. دلم دلم بارانیست !

صدای باران بر روی شیروانی اتاقم .. مرا از عالم ی دیگر به خود اورد !
صدای دانه های ریز باران .. !
و من چقـــــــــدر منتظر چنین لحظه ای بودم ! و من خوشحال و غرق در رویاهایم ..
روانه بیرون شدم .. همانند همیشه .. بدون چتــــــــر زیر باران !
دانه های باران باز مرا غرق در خود کرد !
دستانم را همانند نیازمنداندراز کردم .. من نیازمند بودم ... اری نیازمند باران !
ارام ارام سرعت و شدت ان بیشتر میشد و مرا خیس باران میکرد !
و من غرق لذت بودم
گیاهان را نگاه میکردم که چچونه باران بوسه میزندشان ..
و حسرت بار نگاهی گذرا به زمین و زمان می کردم !
من!!! من کجا بودم ؟
کجا هستم ؟ این همان اسمان من است ! این همان ابرکی ست که زمانی التماسش میکردم
که برایم ببارد ..یاد اوردم زمانی را که از خدا شکایت می کردم که چرا اخر من در این سرزمینم .. چرا مرا به سرزمین باران نمی برد ؟
یاد اوردم روز هائی را که ارزو ها در سر داشتم و حالا همانی بودم که میخواستم !
یاد اوردم خدا را ! که همیشه به هنگام بارش باران به گونه هایم ... دست دعا بر می داشتم و برای انها که باید دعا می کردم !
مرای او که می اید !
من می رفتم ... مانع ها را پشت سر می گذاشتم ! هیچ چیزی جلو دارم نبود !
من یک هدف داشتم .. زیر باران باید رفت ... چتر ها را باید بست .. !
جور دیگر باید دید !!!! و من میخواستم جور دیگر نظاره کنم !!
یاد سهراب ... مرا به عالم ی دیگر برد !
چه دلتنگ کتابچه م شده بودم که هر شب دست نوشته های سهراب را هر شب مو به مو میخواندم .. چه دلتنگ شبهائی که پرمحتوا می گذشت و حالا ... !!
و چقدر بنده ی پستی هست م من !!!
و با خود گفتم کاش باز هم بباری ...
به یاد ترانه ی ابی ... که همیشه برای ابرکم میخواندم و میخواستم تا ببارد !...
ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببار و قطره قطره نم نمک ازاده تر شو ..
تو این باغ پر از برگ و پر خواب ستاره ..
اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو ...
..
من دلم دلتنگ است ! 
من همانم که باران را ارزوست !
و من همیشه غرق در باران بودم .. خواهم بودم ..
من همانم که اسمان را ارزوست ..
همان که اوج را میخواند .. !
من همانم .. اما نه همانی که بودم ...
من دیگر همان نمی شوم ..
من پر از خاطره م .. ! من پر از شوق به پروازم ..
من می توانم .. !
پیوست -:
دیروز سخت ترین روز زندگیم بود ... پر از گریه ... پر از انتظار به پایان رسیدنِ شب ! ساعت ۱.۳۰ خاموشی اعلام شد در اتاق ابی ... اما تا ۱ جون کندم !
این منجلابی ِ خودم درستش کردم ... دیشب خیلی گریه کردم ... خوش حالم کسی هم نتونست به فریادم برسه ..
پیوست پریم -:
هر چی به غم فکر کنی ... بیشتر فرقش میشی ... و من پُرو تر از این حرفا می باشم انگاری از فردا کلاسام شورع میشه ... خیلی خوشحالم ... چون از تو خونه موندن خسته شدم .. خونه مونا بودم امروز ... چقدر دلم میخواست بازم پیشم باشه ... اما کنکور داره !
*** بعدا نوشت -: اینم مانوئلای من واسه شهروز مبین


منو شطرنجی کنید
حرصامو خوردم دیگه ... فایده نداره ... ولی انچنان تلافی کنم ... که حالشون جا بیاد .. من !! مریض شدم ... با استاد صحبت کردم که دارم میمیرم ... درست نخوندم ! گفت حله ... اینجوری حل شد
اینجوری قرمز شدم یهو
رفتیم و دیدیم واااااااای همه هستن منم معمولی رفته بودم

دیگه کلی صحبت کردیم و بلاخره ما رو منصرف کرد که اقا ی همچین واحدائی رو بر ندارید ! مخصوصا تحولات ! ما هم پشیمون که چه غلطی کردیم ... تحولات برداشتیم ... اخه درس مشکل نداره ... استاداش مشکل دارن عوضی ها ! 


