شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
10 مرداد 1387 ساعت 10:21 PM

 آن که دانست ، زبان بست

وان که می گفت ، ندانست ...

*

چه غم آلود شبی بود !

وان مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت

و بر انگیخت سگان را به صدای سُم ِ اسب ش بر سنگ

بی که یک دَم به خیال ش گذرد

که فرود آید شب را ،

                            گوئی

همه رویای تبی بود .

چه غم آلود شبی بود !

                             

                                « شاملو »

10 مرداد 1387 ساعت 7:31 PM

اشک رازی ست

   لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک ِ آن شب لبخند ِ عشق م بود .!

10 مرداد 1387 ساعت 5:22 PM

با تمام اضطرابم...

به در ورودی نزدیک میشدم ..

ذوق و اشتیاق ... اشتیاقی که روزها منتظر ی همچین روزی بودم ...

منتظر ی دیدار .. این پذیرش از طرف او ..

داشت دیوونم می کرد .. دیگه طاقت نداشتم ... از دور همه چی معلوم بود ... اما من شرمنده چشمانم رو به زمین دوخته بودم و اشک میریختم !

اشک میریختم و ازش تشکر میکردم که قرار ببینمش ...

حالا جلوی در ورودی بودم ... سجده کردم .. به بزرگترین و بهترین بنده ی خدا ... بوی عطری مشامم رو پر کرد .. بلند شدم و نگاه کردم ... با تمام شادیم .. اشکای شوقم تبدیل که گریه شد ...

حالا غم غربت رو می شد به وضوح حس کرد ... مدتها منتظر دیدن گنبد سبز بودم .. سنگ فرش مرمر حیاط .. روشنائی و افتاب که پرتو های درخشانش رو نثار زوار کرده بود .. !

هنوزم یاد اون روزا دیوونم میکنه .. !

پیوست -: عید بر تمام مسلمانان جهان مبارک !

8 مرداد 1387 ساعت 00:55 AM

 

سلام ..

 

خوبم .. تو چطوری بلاگی ... دوست دارم هوااااااااااااارررررررررتاااااااااااا

 

دعوت شدم به بلاگ نویسی ... با پری کوچولوی خودم هم قرار بود ی بلاگ جـــــــــــــــــالب راه اندازی کنیم که استارت و زدیم ... دیشب تا نزدیکای صبح با پریسا بودیم و اون رفت خوابید و منم کمی بلاگ خوانی کردم و تا ۵ اینا بیدار بودم .. بعدشم خوابیدم

 

~» فردا ی قرار خیلی مهم چشاتونو درویش کنین .. دهه !! 

دختر کوچولوی من... راستی ی دفعه گفته بودی میخوای از این شکلکای بلاگم استفاده کنی ... با عرض شرمنده گی بیسیارات ... اره قربونت شکل و شمایل نازت برم بوس.. استفاده کن قربونت برم ... ما کیفشو میکنیم

 

~» فردا صبح زود میرم خونه ابجی جونم ... شبم پیشش میمونم .. دلتون بسوزه کلی کیف میده « نمیدونم چرا ازین چشمکه انقدی خوشم اومده ...

 

~» اخ !! پریسا جونی ... همراه معتاد و شب زنده دار من ... من فردا شب نیستم دلم برات تنگ میشه اخ ... راستی مهسا چه خبر ؟ الهی قربون دل عاشقت برم ... من به پات میشینم ... انقدر میشینم تا از عشق مهسا منصرف بشی انقدر میشینم و زل میزنم به درودیوار ... تا مال خودم بشی .. حالا ببین ... همون خط و نشونی که کشیدم و که داشتی ولی فردا شب نیستم ... دلم برات تنگ میشه ..

 

 

 

اخ گفتم ... مبینا اومد خونمون گفت شده ۵ هزار... مهشید شده ۲ هزار ... آیسا شده ۶۰۰... نسترن هم شده ۹۰۰... اخه ... الهی ... دیونه میگفت غیر انتفاهی قبول میشه ... خدا نکنه .. آیسا زبان شده ۳۰۰۰ مثه من ... نسترن زبان شده ۱۰۰۰ بگو ایولا به این رفقای باحال .. خوشحال شدم دوباره

 

این پسر همسایه اومده .. مامی سی دی انتخاب رشته رو بهش داده ... منم الانی کفریبم ... یادم اومد ... اخه من هنوز نگاش نکرده ورداشته داده اون ... بدم میاد ماله خودمه ... اخه بدبختی اگه رشتش هم مثه من بود ی چیزی ... عطیقه برده ... (نمیدونم چطوری نوشته میشه خوب) اخه بدبختی ریاضی شده 30 هزار ... از من هول تره  ... « اعصاب ندارم

 

پیوست -: من دو روز نیستم ... هوا این بلاگی منو داشته باشینااااااا اصلا بلاگی من هوا همه اینا رو داشته باش ... هر کی اومد خوب خوب پزیرائی کن افرین خوب من

 

پیوست پریم -:

 

تو با پیشانی پاک و نجیب خویش

         که از آنسوی گندم زار

             طلوع با شکوهش خوشتر از صد تا خورشید است

    تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

           تو با آن چهره ی افروخته از آتش غیرت

                 که در چشمان والاتر از صد جام جمشید است

         تو با چشمان غمباری که روزی چشمه ی جوشان شادی بود

               و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده به خواهی رفت

                    و اشک من تورا بدرود خواهد گفت

 

 

 

من » در کل امیدی هست !

 

مهرنوش مامان

 

7 مرداد 1387 ساعت 01:02 AM

 

 

سلام ..

 

چند شبی بود که تا 5 صبح بیدار میموندم و با اینترنت و بلاگم سر میکردم ... چرا ؟

چون نمیتونستم بخوابم که مامان و مانیا زدن به این که تو "اکسترس" کنکور داری !!
به جون خودم اگه اینجوری بود ...

قرار بود شب مونا بیاد پیشم و با هم بگذرونیم ... اما نشد ...

من که 12 هر روز به زور پا می شدم ...

امروز ساعت 9.30 مثل برق گرفته ها از خواب بلند شدم ... ی دلهره ی خاصی داشتم ..

نمیدونم .. ساعت شد 10.30 و بلند شدم از جام و رفتم سراغ کامی ...

روشن ... تی وی اتاقم و روشن کردم ... شبکه 6 ...

با خودم عهد کردم تا شب هی بپرم توی سایت سنجش تا جوابا بیاد و من اولین نفر باشم ..

که دیدم ووووووووووووووووووووووووووویییییییی ... نوشته نتایج کنکور 87 ... !! همون موقع خبرگزاری هم اعلام کرد.. وای جاتون خالی قیافم دیدنی ...

زدم و اسم و فامیلم و اینا رو زدم ...

 

" مشخصات شما موجود نمی باشد "

 

به عبارتی سکته کردم ... ضربان قلبم تند میزدددد وایییی .. !

 

نگو 00 اول شماره شناسنامه رو نباید میزدم ... بعد چی ... اسم و فامیلم و جاب جا زدم ...

زدم ... چشام نمیدید ... مشخصات خودم بود ...

رتبه ام رو که اصلا" پیدا نمی کردم ... فقط دیدم یه کادر نوشته ...

 

روزانه .. شبانه .. نیمه حضوری ... پیام نور ... غیر انتفاهی و ....

 

"مجاز"

 

وای خدا جونم ... !! کی باورش میشه ؟؟؟ مجاز شدم ... بدون اینکه به کسی بگم ..

ی پنجره دیگه باز کردم ... فریناز و نگاه کردم ...

 

اونم مجااااااااااااازززززززززز .... خیلی خوشحال بودم .... خیلیییییییی

 

زنگ زدم مونا بپر بیا جوابا اومده ... اومد ...

زدم .... مجازززززززز وای خیلی عالی بود ...  خیلی ... ولی ی کم رتبه ش پائین بود ...

مونا جیغ جیغغغغغ ... وای بغلی و ماچ و این حرفا .. !

 

فری هم 14 هزار شده بود ... خیلی خوشحال شدم براش ... زنگ زدم ... بیچاره کپ کرده بود ..

ی خورده حرفیدیم و ...

مونا زنگ زد خونه ... به فرزین

منم به مانیا که رفته بود ... هر چند که بابا ناراحت شده بود ...

چون رتبه م 4هزار و خورده ای بود ...

مامان اومد بالا ... دید ... بغلیم کرد و بوسم کرد و گفت بهت افتخار میکنم 

منم خوشحال شدم هر چند شکه بودم ...

بابا اومد خونه .. ناراحت ... بغض اومد توی گلوم ...  صورتشو شست و مام گفت نوشی مجاز شده ..

بابا گفت صب کن حالم جا بیاد الان میام ...

وای ... واسه خودم متاسفم !! اومد و پرسید ... دید که واقعا" ناراضیم ...

گفت رتبه ت چند گفتم روم به دیوار ولش کن :ی

خلاصه دیگه اینجوری ... بابا خیلی دوست داره من حقوق بخونم ...

خودم عاشق روانشناسی بالینی هستم .. » ی جور پزشکی می مونه دیگه .. ی کم فرق داره

ولی خوب نه حرف من نه حرف بابا ... اخرشم همون علوم سیاسی خودمون رو میریم میدونم دیگه ...

حالا انتخاب رشته کنم .. ببینم چی میشه ... از قلم چی که زنگ زده بودن و من نرفتم واسه راهنمائی .. دیروز ویدا پشتیبانم زنگ زد گفت خوب در میری ها ... خندم گرفته بود .. امروز بهم اس م س داد و تبریک گفت ..

بغض خفیفی صدامو دورگه کرده بود ... حالم کاملا" دگر گون بود ... ناهار به زور خوردم و ظرفا رو شستم و اومدم بالا توی اتاقم ... همش به فکر این بودم که ی بار دیگه باید بخونم ... ی سال دیگه ... من میتونم ... توانائی من بیشتر بوده ... یاد این افتادم که روزهای گذشته ... ی دانشگاه رو که خیلی دوست دارم رو انتخاب کردم که اونم ازاد هست ... دانشگاه امام علی کرج .. هر چند علامه و شهید بهشتی رو هم دوست دارم .. اما این یکی رو جور دیگه دوست دارم .. !  ی کم اروم گرفتم ... بابا که با دوستش حرف زده بود ... حالا دیگه ارومه  و اونم به من که دخترشم افتخار میکنه ... اخه امسال کنکور سختی در پیش داشتیم .. و این از چشم بابا دور نموند ... و من خوشحال شدم ... اما هنوز گلوم درد میکنه و شام نخوردم ...

 

 

پیوست -: هیچ چیزی تو این دنیا منو راضی نمیکنه .. جز خدا !! ..

 

- خدا جونم هر چند از این وضع راضی نیستم اما بازم "شکر"

مهربونیت منو کشته ... جیگری به مولا !!

چاکرتیم دربست .. !!

 

پیوست پریم -: پریسا جون ، سارا جونم  ، ندا جون ، ابر بهارم  « بهتون تبریک میگم ... ایشاا.. موفق باشین نخبه های مملکت ! فعلا" ار بقیه خبری نیست ! مریم خانوم .. لیلا نارنجی ... امیدوارم شماها هم نتیجه مورد علاقه تونو بگیرین . !

 

برای خودمم ارزوی موفقیت دارم ...

 

 می نو شی بابا

 

6 مرداد 1387 ساعت 10:48 AM

 *مجاز !!!

پیوست -: خوشحالم ؟ یا ناراحت نمیدونم ... رتبه م ۴۹۱۰

رتبه زبان ۳۱۵۳

مسخره س !! باورم نمیشه !!

6 مرداد 1387 ساعت 04:38 AM

 

 

قیژ قیژ ، قیژ قیژ

صندلی تنها بدن بی جانم را متحمل میشودُ ..

مرا تکان میدهد !

 من در اندیشه ی روزهای دیرینم !!

ناگاه .. می لرزد .. دلم .. دستم !

گوئی در جهان دیگری هستم .. !

                           یافتم .. یافتم !!

 

 

پیوست -: امیدوارم دیگه قالب اذیتتون نکنه !

 

می نوش !

5 مرداد 1387 ساعت 02:14 AM

 

 

 صدای موزیک .. بلند و بلند تر ...

تا پنجره ها به لرزشِ خاصی وادار بشن .. !

          درها بسته ... پنجره ها بسته .. !

نمیزارم کسی بشنوه ...

 __ صدای تپش قلبمُ __

که خودشو به درو دیوار میکوبه .. !

     نمی زارم کسی حس کنه ...

      __ لرزشِ شونه هام __

که زمین و زمان رو به لرزه دراورده ...

 نمیزارم کسی ببینه ...

__ صورت کبودمُ __

                     نمی زارم .!

 

 

4 مرداد 1387 ساعت 01:58 AM

 

سلام ..

پیوست -: فک کن میخوای بعد ۲ روز حس حمام رفتن پیدا کردی .. میخوای بری حمام ... برق میره ... اب هم قطع میشه ..  چشامم داره میسوزه  

فک کن با کسی کار واجب داری و میخوای تلفن بزنی ... یا منتظر ت کسی هستی .. خیلی هم واجبه ... یهو میبینی گوشیت شارژ نداره  ... » برق هم قطع !!

نه تی وی ... نه کامی ... نه هیچی ... خوب بمیمیریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  حوصلم سر رفت خوب !

 

پیوست پریم -: جواب کنکور هم ۷ م میاد سایت ... رفتم سنجش امروز دیدم ... مردیم بابا ... خوب اعلام کنید ببینیم چه گندی زدیم  قراره چی کاره ی این مملکت کوفتی بشیم  « اعصاب نمونده واسم !! میبینی

 

3 مرداد 1387 ساعت 03:11 AM

 

 

سلام ..

 

خوبم .. نه شایدم بدم .. نمیدونم ..

زندگی بالا بلندی های زیادی داره ...  منم توی یکی از این پیچ و تابا هستم ..  بگذریم ..

 

 

 

~» یک شنبه تا صبح ساعت ۱۰ بیدار بودم ..  وقتی خودمو جلوی اینه دیدم .. کبود شده بودم .. احساس کردم واقعا دیگه خونی به مغزم نمیرسه  ناراحت شدم و از فرط ناراحتی روی بالشتکم مردم !!  تا ساعت ۳.۳۰ و ناهار خوردم و تا ساعت ۸ شب خواب بودم .. بعدم دیدم ایمان (پسر خاله بزرگم) اومده ..  با همون ریخت و قیافه منو دیدو کلی بهم خندید  زشت !

 

~» دوشنبه دیگه سعت ۲ شب خوابیدم .. حوصله هیچی نداشتم ... ولی تا دلت بخواد چیپس خوردم ... *پیاز جعفری*  خرسندم از این وضع ... ساعت ۱۱ از خواب بلند شدم ... مفتخر این خبر بودم که ۵ مرداد قراره جوابا بیاد  چقدر جالب و لذیذ !! جالبه مونا اس م س داده .. نوشی  ی ی ی ی ی  ... ی خبر خیلی غم انگیز و جالب و معمولی برات دارم ...  ۵ بیام خونتون ؟ اگه اره خبرم کن  !!!

 

~» سه شنبه هم با مانی » مانیا بودیم تا ۳.۳۰ بیدار بودیم ... کتاب خوندم .

 

~» "تو سهم منی" + "روزهای خاکستری" رو خوندم  .. روز های خاکستری رو بی نهایت دوست دارم ... کلی هم گریه کردم ... الان دو تا دونه چشمای پف کرده دارم که بی نهایت می سوزه ... خیلی زیبا بود ... از خانوم هانیه حدادی اصل ! بخونیدش ... اگه اعصاب درست دارید بخونید !

 

~» چند روزیه به این فکرم که ای خدا ! ۵ ماه دیگه کمتر من ۱۹ ساله میشم ... باورم نمیشه ... خیلی ناراحتم ...  هیچی بارم نیست ...  مامان پری » پریوش که بهش گفتم یه خورده نگام کرد و گفت من باورم نمیشه تو حتی بخوای بری دانشگاه  چه برسه به ۱۹ سالگیت !! تو هنوز ۱۳ سالم به زور داری  مامان ن ن ن ن ن ن !!  داغ دلمو تازه میکنه هی !! سن ۱۸ سالگی رو خیلی دوست داشتم ... همیشه از بچه گی ارزوم این بود که به این سن برسم ... الان این سنم ...  اما داره تموم میشه .. و من تنها نگرانم  .. » چه زود میگزره ؟؟؟؟!؟!!!!  هنوزم باورم نمیشه نزدیکم .. !

 

 

 

پیوست -:

 

دیر گاهی است که چون من همه را

    رنگ خاموشی در طرح لب است

       جنبشی نیست در این خاموشی

               شت ها ، پاها در قیر شب است

 

پیوست پریم -: من »

 

 

 

 

مهرنوش !!

 

3 مرداد 1387 ساعت 01:32 AM

 

این شکلیم الان !!

مهرنوش

<<    1      2      3