
آن که دانست ، زبان بست
وان که می گفت ، ندانست ...
*
چه غم آلود شبی بود !
وان مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدای سُم ِ اسب ش بر سنگ
بی که یک دَم به خیال ش گذرد
که فرود آید شب را ،
گوئی
همه رویای تبی بود .
چه غم آلود شبی بود !
« شاملو »



... دوست دارم هوااااااااااااارررررررررتاااااااااااا
... با
دیشب تا نزدیکای صبح با پریسا بودیم و اون رفت خوابید و منم کمی بلاگ خوانی کردم و تا ۵ اینا 
چشاتونو درویش کنین .. دهه !! 
... با عرض
استفاده کن قربونت برم ... ما کیفشو میکنیم
شبم پیشش میمونم .. دلتون بسوزه
من فردا شب نیستم دلم برات تنگ میشه
انقدر میشینم و زل میزنم به درودیوار ... تا مال
حالا ببین ... همون خط و نشونی که کشیدم و که داشتی ولی فردا شب نیستم
... دلم برات تنگ میشه ..

منم الانی
. بدم میاد ماله خودمه ...
اخه بدبختی اگه رشتش هم مثه من بود ی چیزی ...
از من هول تره
اصلا

ی دلهره ی خاصی داشتم ..



.. » ی جور پزشکی می مونه دیگه ..
ی کم اروم گرفتم ... بابا که با دوستش حرف زده بود ... حالا دیگه 









