سلام ..
خوش گذشت ...
صبح از خواب بلند شدم ... 9 اینا بود ... بابا گفت حاظر شو بریم ...
1 ساعت
طول کشید لوازمم رو حاظر کنم !!
رفتیم 11 اینا اونجا بودیم ... پدر شوهر مانیا هم اومد و اینا ...
کلی خندیدیم ... مرد با صلابت ی ...
خوشم میاد ... همیشه خندون و با شخصیت ...
بهم زنگ زدن و گفتن همایش زود شروع میشه
.. بنده هم توی اون گرما ... باید می رفتم ...
استاد مهرزاد با من تماس گرفتن و گفتن ...
من هم گفتم خیلی گرمه و اینا .. حسابی شاکی بودم ..
حالا خوبه کرج اب و هواش بهتر از تهرانه .. !
گفت میام دنبالت ادرس بده !!
کلی تعارف و اینا ... پاشدم مانتو شلوار سفیدم و پوشیدم و روسری مو سرم کردم که اومد !
ساعت 4 من آماده بودم .. زنگ زد و رفتیم ...
کلی حال و احوال پرسی ... این استاد ما سنش خیلی کمه ...
اما چون رتبه 1 دانشگاه تهران بودن ...
گاهی به جای استادا درس میدن و تا مدتی دیگه ایشون به رسمیت شناخته میشن 
23 سالشه بچه .. 
توی راه کلی در مورد کنکورم پرسید
و اینا ... گفت که میتونه با پارتی و این حرفا که من شاکی شدم ...
گفتم اگه با پارتی میخواستم غلطی کنم از سهمیه استفاده میکردم ...
35% سهمیه داشتم ...
با این وجود میدونی رتبه م چند میشد ... ؟ 3 رقمی ...
دید ناراحت شدم .. سکوت اختیار فرمود 
کلی انرژی مصرف میکرد منو راضی کنه ... منم ضد حال !
خوب اخه که چی ... فکر کرده حالا چون نخبه س باید من کلی خوشحال باشم که همنشینمه ؟
نه خیر این خبرا نیست ..
من به رتبه و درجه ی ادما اهمیت نمیدم .. 
من به شعور و شخصیت دیگران اهمیت میدم ... گرفتی ؟؟
به همایش رفتیم و منو دعوت به ی پارک کرد ... منم علارغم میل باطنی پذیرفتم .. !
رفتیم ... توی اون گرما بگو چی دلم میخواست ؟
چائی !!!!!!!
گفت چی میخورین !! گفتم چای ! شاخاش سه متر رفت هوا 
خندم گرفته بود ... دیرمم شده بود ... داشت تاریک میشد ...
مانیا زنگ زد کجائی نگرانت شدم ... که چایمو داغ داغ ... خوردم و سوختم ...
اب معدنی گرفته بودم ... بلند شد نمیدونم چی کنه ... سری اب معدنی ریختم توش
تند دادم بالا :ی
کلی مزه داد ... ی خورده حرف زد و ازش بدم نیومد ... اما نمیتونم بگم خوشم اومد ..
هیچ ادمی منو راضی نمی کنه
.. نه از نظر ظاهر ... نه باطن ..
هر چی گفت جوابشو دادم .. خوشحال بود .. گفتم خوب دیگه من مرخص میشم ..
گه گفت ی عرض کوچیک داشتم ..
گفتم بفرمائید ؟! گفت می رسونمتون ..
گفتم این عرض کوچیکتون بود ؟
گفت نه تو ماشین میگم خدمتتون ...
نشستیمو راه افتاد ... گفت این شماره ی من
هر وقت با من کار داشتید من در خدمتم ..
گفتم فکر نمیکنم نیازی داشته باشم ..
گفت میخوام منو در مورد دانشگاهتون با خبر کنید .. 
خواهشا" ... متعجب نگاش کردم ... !! وای .. چه جالب ..
تا حالا قیافشو ندیده بودم 
موهای بور ... چشمای کشیده ی سبز !!!
فکر نمیکردم این شکلی باشه ...
نگام کرد و لبخندی زد .. به خودم که اومدم ...
واسه این که نفهمه چی تو ذهنمه .. هرچند ذهنمو خونده بود !!
گفتم ... چرا باید دانشگاه من برای شما اهمیت داشته باشه ؟ 
لبخندی زد و گفت خوب دیگه میخوام ببینم هم دانشگاهی میشیم یا نه ...
لبخندی با تمسخر
تحویلش دادم و ابروهامو در هم کشیدم ...
هیچ خوشم نمیاد کسی اونم به این راحتی منو به خودش نزدیک کنه ... 
خداحافظی کردم و از ماشین که پیاده شدم ... برگه ای که توش شماره بود رو انداختم توی جوب و رفتم بالا
از شدت خشم سرخ بودم ...
همه چیو واسه مانیا تعریف کرد ...
تا پلک میزدم ... اون چشای مسخره ش میومد جلوی چشام ...
خوشم نیومد ... اعصابم ریخته بود بهم ...
هر چند هیچ رفتار زننده ای نداشت اما اینکه کسی به خودش جرات بده و اونطور با من صحبت کنه ...
ناراحتم !
از خودم ... هر چی فکر میکنم نمی فهمم چه رفتاری کردم که اون با من اینطوری برخورد میکنه ...

حالا متوجه تمام برخوردهای قبل .. میشم ... 4 بار توی همایش بیشتر همدیگرو ندیدیم ... نمیدونم ... ! 
مانیا گفت مهم نیست ... اما هنوزم پلک که میزنم ... جلو چشامه
... خداجونم منو از شر این خلاص کن !
.jpg)
دیروز واسه ناهار خونه پدر شوهر مانیا دعوت شدیم ...
و من میهمان افتخاری بودم 
ساعت 5 به خانه برگشتیم .. و 8 به خانه ی مامانی « مادر بزرگ » رفتیم .. خاله پریناز
و فرحناز
اونجا بودن
مامان پری هم خوشحال بود ...
شیرینی واسه کنکور من هم گرفتیم ... مامان به اشکان میگه .. نوشی مجاز شده ... میگه چه جالب ! ادم چه چیزا می شنوه !!
ی روز به عمرم مونده باشه خفت میکنم ..
خوشم اومد ساغر جوابتو میده ... ادم از ی بچه 7 ساله بخوره چی میشه ... !
تلافی حرفش .. به ساغر گیر داد منم با صدائی بلند و رسا گفتم ... به تو چه .. تو کار بچه دخالت می کنی !!
امیر برادر بزرگش ... خنده کنان ... می گه این امروز ی چیزیش میشه !!
اخه روشونم زیاده 4 تا برادر ...
ایمان کوچیکه س ... دپرس بود ... جالب بود !!
غذا که تموم شد ... همه پسرا رفتن !!
من موندم و مانیا !! مانیا رفت ظرف بشوره و منه بدبخت ...
اشکان تا اومد بره .. مامان پریوش گیر داد زود باش جمع کن ... نوشی خسته س :ی

تا بیاد جمع کنه کلی بردم ... خورده ریزا مونده بود که دیدم داره هی لفطش میده ...
گفتم خوب جمع کن دیگه ... زود باش ..
با تعجب نگام میکنه .. میگه هی !! زمانه مرد سالاری و اونوقت زنا ... !
گفتم غلط کرده هر کی گفته زمونه مرد سالاریه ...
واسه امیر رفتن خواستگاری ... بابای دختر ورزشکار ... دادشش ورزشکار ... خود دختره هم دو میدانی رشته شه .. وای کلی خندیدم ..
گفتم خوبه ... حسابی گوش مالیش میدن ... انقد پررو میگه میخوام مثه خودم خوشکل باشه ...
نمیدونم کی گفته این خوشکله .. !! 
به امیر گفتن اگر وزنش به 90 برسه اسپانیا میتونه مسابقه بده ... خوبه ... من نمیدونم چرا اینا ی پاشون اینجاس ی پاشون اونجا ... خوب برن بمونن دیگه .. فوضولم اره :ی
شبم تو ماشین لالا کردم و تا رسیدیم ...
وقت به اونجا نرسید که لباسامو عوض کنم ... همونجور خوابم برد ... صبح 9 بیدار شدم ... 
چقدر نوشتم ... رو دلم سنگینی می کردا !! وای خسته شدم !
هر کاری میکنم نمیتونم سایت سنجش ببینم میتونم چی بخونم .. داره دیوونم میکنه ..
پیوست -: شیرینی قبولی دانشگاهم رو خواسته بودید ... بفرمائید ... دعا کنین بقیشم حل بشه .. شام و ناهار میدم 

پیوست پریم -:
دیگر جا نیست
می ترسی ــــ به تو بگویم ــــ تو از زنده گی می ترسی
از مرگ بیش از زنده گی
از عشق بیش از هر دو می ترسی .
به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار ِ خود
از یاد
می بری .

وای سرم ...
از سر درد دارم میمیرم ... ای خدا !!
مهرنوش خانومی