Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
26 مرداد 1387 ساعت 4:15 PM

سام ..

-

ببخشید نگران کردم کلی همرو ..

-

* بیمارستان بودم ... (قلبم ... ! )

* همدان رفتم ...

* امشب بااااااااااااااز مهمون داریم ....

* فردا جشن داریم ...

* شبشم عروسی ثمانه !! دختر دائیم ...

* هنوز کامنتا رو نخوندم ...

* جواب همرو میدم ... اما امشب نه ... فردا شب

* میدوسمتون

* مهرنوش خانومی !

19 مرداد 1387 ساعت 02:47 AM

مهمونا اومدن و رفتن ... از ساعت ۵ روی پا استم ... دارم کار میکنم ... پذیرائی با من بود ... هیچکیم به روی خودش نیاورد ... چه جالب  کلی خوب بود ... خندیدیم ... دنسیدیم ... و همه چی ...

پیوست -: یه روزی چشمم همه جا تورو می خواست .. اما هیچ وقت ندیدی ... حالا نگا میکنی که چی بشه ؟

چشاتو درویش کن

18 مرداد 1387 ساعت 09:04 AM

- خسته ام .. از خونه ابجی برگشتم ... حسابی خوابم میاد ...

امیدوارم ... !

یک ساعتی میشه رسیدم ... صبحانه بابا رو دادم ... خودمم دلی تازه کردم و ی کم بخوابم ؟

شب مهمان داریم ... وای ی ی ی !

17 مرداد 1387 ساعت 02:12 AM

در سینه ی مرداب ها

گل های وحشی و زیبائی

میرویند و ... میمیرند ...

بی آنکه دلی را نگران و چشمی را گریان سازند ...

                                       « پروین »

p.s.1 -» چقد از ادمائی که ی ماسک میزنن رو صورتشون و همه چیز رو از دیگران مخفی میکنن بدم میاد « مثه خودم !

p.s.2قلبم درد میکنه .. نفس تنگی دارم .. با اهنگ بلاگم ... زندگی میکنم .. ! چقدر بابائی رو دوست دارم .. !

p.s.3 -» من از زندگی چی میخوام ؟؟ من چرا اینطوریم ؟؟! مثلا" نزدیکای جواب کنکور بود .. اما انگار نه انگار که داره اتفاقی میوفته .. اما 3 شب رو کامل نتونستم بخوابم .. بدون اینکه خودم بدونم .. تا اینکه مامان پری به حالت تیکه بهم گفت .. چرا اینقدر به اطرافم کم توجهم .. ؟ چرا جدیدا" سطحی نگر شدم .. ! من کیم ؟ چی میخوام از این زندگی .. ؟ نکنه این زندگی پوچه ؟ اگه پوچه چرا من اینجام ؟ برای چی باید زنده باشم . ؟

p.s.4 -» ما آدما چقدر بی کاریم ... خیلی بی کاریم ! خیلیامون زنده ایم و نمیدونیم واسه چی زندگی میکنیم ...

p.s.5 -» خیلی از ماها ظلم میکنیم و خیلی راحت فراموش میکنیم .. اما ای کاش می فهمیدیم این ظلم ... از جنایت بدتره .. ! دخترکی که تمام شد .. نگرانتم عزیزم .. ! امیدوارم بنویسی .. دلتنگ نوشته های جالبتم !

p.s.6 -» خوبم .. می گذره .. بدون اینکه بفهمیم ... و خوب بگذرونیمش .. ! نگران کنکورمم نیستم .. مطمئن باشید .. مهم نیست !

p.s.7 -» پریسا ... راحیلا ... چتتون رو بزارید واسه پست قبلی ... کامنت دونیشو باز گذاشتم تا شما راحت باشید .. عزیزمین . ! تورو خدا انقدر غصه نخورید ... خدا خیلی بزرگه ! خیلی !

17 مرداد 1387 ساعت 02:05 AM

در شبی تاریک

که صدائی با صدائی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمیدید از ره نزدیک ،

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچکس دیگر .

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید .

از میان برده است طوفان نقش هائی را

که بجا مانده از کف پایش.

گر نشان از هرکه پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.

آن شب هیچکس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود.

کوه : سنگین ، سرگردان ، خونسرد .

باد می آمد ، ولی خاموش .

ابر پر میزد ولی آرام .

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کند آغاز ،

رعد غرید ،

کوه را لرزاند .

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند.

امشب

باد و باران هر دو میکوبند :

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو می کوشند

می خروشند.

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین .

سال ها آن را نفرسوده است .

کوشش هر چیز بیهوده است

کوه اگر بر خویشتن پیچید ،

سنگ برجا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک

پیوست -: اون رفت ... مُرد ! دو سال بود که ازش خبری نبود .. دیروز گفتن .. مُرد

به همین راحتی .. ! تو خیلی منو دوست داشتی .. اما 2 سال خبری ازم نگرفتی ..

منم دوست داشتم .. تو .. ارمغان .. زری ..

دلم برای ارمفان و زری می سوزه

روحش شاد !

16 مرداد 1387 ساعت 02:35 AM

- پیوست -: ابریم .. !!

کاشکی بباره !!

16 مرداد 1387 ساعت 01:03 AM

سام ..

 

~» خوبم ...

~» دوشنبه ~» انتخاب رشته م پدرمو دراورد ... 3 بار انتخاب رشته کرد م و نشد ... دیگه تا ساعت 3.30 شونه هام درد گرفته بود ..  کمرم دیگه خم نمیشد .. 4 خوابیدم ... 10.30 بلند شدم .. پدر میخواست بره مهمونی ... منم بلند کرد ... دیگه رفت و منم رفتم پائین و ... تا شبم کار خاصی انجام ندادم ... اصلا" یادم نیست چی شد .. !

~» سه شنبه ~» ساعت 12 شب ی کتاب گرفتم دستم ... "اشک ِ لیلی" تا صبح ساعت 9 خوندمش و تموم شد ... 9 خوابیدم ... تا 3 بعد از ظهر ... ناهار خوردم و اومدم بالا اتاقم ... تی وی رو روشن کردم ... شبکه 4 داشت در مورد الزایمر میگفت ... به نظرم جالب اومد .. اخه باباجون جدیدا" الزایمر گرفته ...  دیگه .. کیانا اس م س داد و ندا .. 4 بود که خوابم برد ... تا 7 خواب بودم و رفتم پائین .. زنگ زدم مانیا .. هِر هِر بهم میخندن زن و شوهر که با 150 تومن میخواد گوشی بخره ... منم مخصوصا" گفتم 150 که جلو بابا ننه من غرییم دربیارم ... گفتم ارشام گفته فردا میایم از بابا پول میگیریم ... خندید ! دیگه تا اخر شبم پائین بودم و امروز کلی ظرف شستم ... تا دو روز دیگه دستام ببین چی میشه .. پوست خالی میشه ... اوف

~» میگن صورتم ی کم تپل شده . ! خوبه .. خوشحالم ...

~» به توصیه بهارین جون کم نوشتم .. اگه حرف زیاد داشتم میرم ادامه مطلب .. چه کنیم دیگه .. خراب رفیقیم ..

~» از حظار محترم عذر خواهی میکنم ... این راحیلا و پریسا اینجا رو با چتروم اشتباه گرفتن ..

پیوست -: چرخی با "باباطاهر" میزنیم .. !

خدایا دل زمو بستان بزاری                  نمی آید ز مو بیمار داری

نمیدونُم لب لعلش بخونم                   چرا تشنه است با این آبداری

نی نی من خوابه ... هیس !!!

مهرنوش خانومی

16 مرداد 1387 ساعت 00:52 AM

از من میخواست سخن بگویم !

سراپا سخن بودم اما لبانم خاموش بود

شگفتا در نگاهم میرقصید ...

چه می خواهی بگویم .. ؟

                              « پروین »

14 مرداد 1387 ساعت 00:02 AM

- دارم انتخاب رشته میکنم

        

                          هیس !!  

13 مرداد 1387 ساعت 5:05 PM

سام ..

احوالات بلاگی ... ما که چاکریم ...

این روزا ... بد نمیگذره ها ... اما خیالاتی به سرم زده ..

گوشیمو میخوام عوض کنم .. پول ندارم ... کسی هم نمیده در راه خدا ... بابا بد میگم .. ؟ 2 سال دارم با این گوشی سر میکنم ... هر چند .. من عاشق گوشی صورتی خوشکلم هستم ها !! اما دیگه این باید بره واسه ایرانسلم ... بابا جون دلم پوسید ... دیگه چقدر هی خط عوض کنم ؟؟؟  نمیخوام ... تازه خط ایرانسلمم میخوام عوض کنم .. اما این دفه همه بدونن .. من ایرانسل دارم (اخه اون یکی ایرانسلم رو کسی نمیدونست .. جز کسائی که زیاد در تماس بودیم) خرج بالاست ... فیش سر به فلک میزاره ... شب باید بریم هتل کارتون .. پدر دیگه بیرونم میکنه خوب ... اقا 2 تا اس م س میزنی 100 تومن باید بدی ... خوب چه خاکی به سرم کنم ... جواب اینو اونو ندم ؟ کار واجب دارن باهام پول اس م س م کم کردم ... شده بود 5 تومن ... پدر باز میگه چه خبره ؟؟؟؟ گوشی مال کار ضروری ... خوب بمیرم .. چی کار کنم ... پیش میاد دیگه .. پیشنهاد دادم  ایرانسلم بخرم ... هزینه هام کاسته بشه  موافقت به عمل امد !! حالا گوشی میخوام با 150 تومن میشه چیزی خرید ... پریوشی میگه اگه بابات 100 بده منم 50 تومن میدم ... میبینین ... مادر پدر فداکارم رو ...(خود پترس استند) پدر هم میگه امسال نمیتونم اگه پارسال میگفتی داشتم امسال ندارم ... اخه بدبختی پارسالم گفتی ... 1 سال بیشتر نیست زوده حالا ..  جالب توجه اینه ... میخوام لاستیک ماشینو عوض کنم ... بنده هم پررو پرو گفتم ... یعنی ، یعنی لاستیک ماشین واجب تر از منه ؟؟؟؟ پدر کماکان با تعجب نظاره گر می باشست .. ! بله لاستیک اگه توی جاده بترکه ... .. من : مهم گوشی منه که من بدون گوشی بپوسم ... پریوشی هم به طرفداری من گفت راست میگه بچه ... گوششی نداره ... چقدر به مامانم دادم طرفداری کنه نمیدونم ...

زنگ زدم ارشام ... گفتم کی بریم علاالدین ... گفت 3 شنبه ... یا فرداش ... پدر میگه .. خوبه ... چه زود پایه همه چیه .. چاکریم ... خریدیمش .. !!

توی آشپزخونه ... پدر تازه اومده بود .. چائی می خورد .. با برگه های انتخاب رشتم رفتم روی میز ولو شدم ... که دارم انتخاب رشته میکنم ... میگم اشتباه کردم .. ای کاش پارسال ی اطلاعاتی از رشته ها میگرفت م و بعد انتخاب میکردم .. میگه میخواستی نری پیش مشاوره ... چی میگی ؟؟؟؟؟؟ .. « من گفتم ... اومدم با خودت مشورت کردم ... گفتی حقوق بزن .. میخنده میگه نزدی که ... عجب .. خودت گفتی حقوق نمیخوای علوم سیاسی ... بابا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ... مرموز میخنده واس من !! می گه خوب چی میخواستی ..  ؟ میگم روانشناسی ... هِر هِر هِر میخنده به من !!! میگه بیچاره ... تو اخه چه میفهمی ... « داشتی بهم توهین کرد !! میگه بیچاره مگه نمیخوای پول دار شی ؟ حقوق بخون ... (خودکارو از دستم گرفت توی دستاش تکون میده ژست حقوق دان هم گرفته میگه) 1 تومن بریز به حساب بیا ببینم چی شده ... کلی خندیدم ...  گفتم علاقه ه ه ه ه ندارم ... برگشته به پریوش میگه ... بچه ت حالش خوب نیس ... کلی خندیدم ...  من اولین رشتمو روان زدم ... گفت اخه بیچاره یکی میخواد خودتو درمان کنه ... اخه ادمی که عصبیه چطوری میتونه ی دیوونه رو درمان کنه ... (افکار پدر و مادر روشن فکر و تحصیل کرده) میبینی ؟؟؟ هی .. هیچی دیگه منم دیدم اینجوری گیر دادم گوشی میخوام ..

 

 

راحیلا خانومی .. پول گوشیمم اخرین بار 13.500 اومد ... چشت دراد .. خطا خرابه خوب به من چه

به وبلاگ پر + نوش » پریسا و مهرنوش ... بیاین ... خوش میگذره ..

من همیشه حرفی واسه گفتن ندارم ... میام یه پست دو خطی بدم که میشه این ... چه کنم خوب ... نمیشه ...

باز از اون سردردای مزمن گرفتم ...  اخ !! مامان ! ازین لغت خیلی کم استفاده میشه .. چرا ؟ رفیقمه بابا وللش !!

لینک هر کسیو نذاشتم بگه ... تعارف نکنین .. !!

اهنگ بلاگمو ... خیلی ناز ... کلی گریه کردم باهاش ... دلم گرفت !

 

پیوست -: چرخی با حافظ میزنی م .. !

 

بدام زلف تو دل مبتلای خویشتن است                بکش بغمزه که اینش سزای خویشتن است

 

مهرنوش خانومی !

12 مرداد 1387 ساعت 01:34 AM

سلام ..

خوبم .. امروز نزدیک به 70 تا اینا رشته جمع اوری کردم که باید دسته بندی بشه ...

امروز با پدر گلم تصمیم گرفتیم من اگه ازاد قبول شدم ازاد برم ... بعدش دوباره ساله دیگه کنکور بدم ... همون ازاد حقوق نزدیک خونمون قبول بشم ... بعد اینجوری 1 سال هم عقب نمیوفتم ... ترم اول که خودش دانشگاه واحد میده ... ترم دوم خودم عمومی بر میدارم ... ترم 3 هم ایشاا... دانشگاه دیگه ... برای حقوق میخونم ... چطوره .. ؟ بعدم حالا من برم بخونم ... نظرم شاید عوض شه ... حالا قبول ببینم میشم ازاد ؟؟؟

اینجا ی بلاگ شخصی می باشد ... و من هر چی که عشقم بکشه میگم ... مینویسم ... اینجا درست نکردم که گرگم به هوا بازی کنیم همه با هم ... من روز ها نوشتم و کسی نمیتونه منو از نوشتن چیزهائی که ذهنمو مشغول میکنه ... منع کنه ... نخون عزیزم ... اگه لحنت بهتر بود .. ادم انتقاد پذیری بودم و هستم ... چشم ... سعی میکنم !

من هیچ وقت عاشق نمیشم ... اینو بهتون قول می دم ... یک بار بری همیشه کافی بود ... عشق نبود .. ی دوست داشتن بی نهایت بود که ... دیگه تموم شد ...

برای همینه محسن یگانه (شعرهاشو) خیلی دوست دارم ...

اخه دل من دل دیوونه من ...

هی !

پیوست -: شاید راحیلا رو راه بدم بلاگم ... به عنوان پیام بازرگانی ، شاید ها ... اهای دختره پررو نشی .. !! راحیلا خانوم یکی از بهترین دوستای منه ... که خیلی دوسش دارم ... هم سنیم ... و از اولین بلاگم ... تا حالا که 5 .. 6 سال میگذره ... با هم می نویسیم و به بهترین دوستا تبدیل شدیم !!

پیوست پریم -:

           پشت کاجستان ، برف .

برف ، یک دسته کلاغ .

                  جاده یعنی غربت .

باد ، آواز ، و کمی میل به خواب .

       شاخ پیچک ، و رسیدن و حیاط .

من ، و دلتنگ ، و این شیشه ی خیس .

                         مینویسم ، و فضا .

        مینویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک .

یک نفر دلتنگ است .

               یک نفر می بافد .

یک نفر می شمرد .

یک نفر می خواند .

زندگی یعنی یک سار پرید .

    از چه دلتنگ شدی ؟

دلخوشی ها کم نیست : مثلا" این خورشید ،

                 کودک پس فردا ،

                                     کفتر آن هفته .

یک نفر دیشب مرد

          و هنوز ، نان گندم خوب است .

و هنوز ، آب می ریزد پائین ، اسب ها می نوشند .

قطره ها در جریان ،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس .

                                            « سهراب »

 

 

 می نوش ی

                                            شعر رو راحیلا جون زحمت کشید !

 

 

نظر سنجی رو هم جواب بدین

می نوش ی

11 مرداد 1387 ساعت 00:04 AM

سلام ..

خوش گذشت ...

صبح از خواب بلند شدم ... 9 اینا بود ... بابا گفت حاظر شو بریم ...

1 ساعت طول کشید لوازمم رو حاظر کنم !!

رفتیم 11 اینا اونجا بودیم ... پدر شوهر مانیا هم اومد و اینا ...

کلی خندیدیم ... مرد با صلابت ی ... خوشم میاد ... همیشه خندون و با شخصیت ...

بهم زنگ زدن و گفتن همایش زود شروع میشه .. بنده هم توی اون گرما ... باید می رفتم ...

استاد مهرزاد با من تماس گرفتن و گفتن ... من هم گفتم خیلی گرمه و اینا .. حسابی شاکی بودم ..

حالا خوبه کرج اب و هواش بهتر از تهرانه .. !

گفت میام دنبالت ادرس بده !!

کلی تعارف و اینا ... پاشدم مانتو شلوار سفیدم و پوشیدم و روسری مو سرم کردم  که اومد !

ساعت 4 من آماده بودم .. زنگ زد و رفتیم ...

کلی حال و احوال پرسی ... این استاد ما سنش خیلی کمه ...

اما چون رتبه 1 دانشگاه تهران بودن ... گاهی به جای استادا درس میدن و تا مدتی دیگه ایشون به رسمیت شناخته میشن

23 سالشه بچه ..

توی راه کلی در مورد کنکورم پرسید و اینا ... گفت که میتونه با پارتی و این حرفا که من شاکی شدم ...

گفتم اگه با پارتی میخواستم غلطی کنم از سهمیه استفاده میکردم ...

35% سهمیه داشتم ... با این وجود میدونی رتبه م چند میشد ... ؟ 3 رقمی ...

دید ناراحت شدم .. سکوت اختیار فرمود

کلی انرژی مصرف میکرد منو راضی کنه ... منم ضد حال !

خوب اخه که چی ... فکر کرده حالا چون نخبه س باید من کلی خوشحال باشم که همنشینمه ؟

نه خیر این خبرا نیست .. من به رتبه و درجه ی ادما اهمیت نمیدم ..

من به شعور و شخصیت دیگران اهمیت میدم ... گرفتی ؟؟

به همایش رفتیم و منو دعوت به ی پارک کرد ... منم علارغم میل باطنی پذیرفتم .. !

رفتیم ... توی اون گرما بگو چی دلم میخواست ؟

چائی !!!!!!!

گفت چی میخورین !! گفتم چای ! شاخاش سه متر رفت هوا

خندم گرفته بود ... دیرمم شده بود ... داشت تاریک میشد ... مانیا زنگ زد کجائی نگرانت شدم ... که چایمو داغ داغ ... خوردم و سوختم ... اب معدنی گرفته بودم ... بلند شد نمیدونم چی کنه ... سری اب معدنی ریختم توش

تند دادم بالا 

کلی مزه داد ... ی خورده حرف زد و ازش بدم نیومد ... اما نمیتونم بگم خوشم اومد ..

هیچ ادمی منو راضی نمی کنه .. نه از نظر ظاهر ... نه باطن ..

هر چی گفت جوابشو دادم .. خوشحال بود .. گفتم خوب دیگه من مرخص میشم ..

گه گفت ی عرض کوچیک داشتم .. گفتم بفرمائید ؟! گفت می رسونمتون ..

گفتم این عرض کوچیکتون بود ؟ گفت نه تو ماشین میگم خدمتتون ...

نشستیمو راه افتاد ... گفت این شماره ی من هر وقت با من کار داشتید من در خدمتم ..

گفتم فکر نمیکنم نیازی داشته باشم ..

گفت میخوام منو در مورد دانشگاهتون با خبر کنید ..

خواهشا" ... متعجب نگاش کردم ... !! وای .. چه جالب ..

تا حالا قیافشو ندیده بودم

موهای بور ... چشمای کشیده ی سبز !!! فکر نمیکردم این شکلی باشه ...

نگام کرد و لبخندی زد .. به خودم که اومدم ... واسه این که نفهمه چی تو ذهنمه .. هرچند ذهنمو خونده بود !!

گفتم ... چرا باید دانشگاه من برای شما اهمیت داشته باشه ؟

لبخندی زد و گفت خوب دیگه میخوام ببینم هم دانشگاهی میشیم یا نه ...

لبخندی با تمسخر تحویلش دادم و ابروهامو در هم کشیدم ...

هیچ خوشم نمیاد کسی اونم به این راحتی منو به خودش نزدیک کنه ...

خداحافظی کردم و از ماشین که پیاده شدم ... برگه ای که توش شماره بود رو انداختم توی جوب و رفتم بالا

از شدت خشم سرخ بودم ... همه چیو واسه مانیا تعریف کرد ...

تا پلک میزدم ... اون چشای مسخره ش میومد جلوی چشام ... خوشم نیومد ... اعصابم ریخته بود بهم ...

هر چند هیچ رفتار زننده ای نداشت اما اینکه کسی به خودش جرات بده و اونطور با من صحبت کنه ...

ناراحتم ! از خودم ... هر چی فکر میکنم نمی فهمم چه رفتاری کردم که اون با من اینطوری برخورد میکنه ...

حالا متوجه تمام برخوردهای قبل .. میشم ... 4 بار توی همایش بیشتر همدیگرو ندیدیم ... نمیدونم ... !

مانیا گفت مهم نیست ... اما هنوزم پلک که میزنم ... جلو چشامه ... خداجونم منو از شر این خلاص کن !

 

 

دیروز واسه ناهار خونه پدر شوهر مانیا دعوت شدیم ... و من میهمان افتخاری بودم

ساعت 5 به خانه برگشتیم .. و 8 به خانه ی مامانی « مادر بزرگ » رفتیم .. خاله پریناز و فرحناز اونجا بودن

مامان پری هم خوشحال بود ... شیرینی واسه کنکور من هم گرفتیم ... مامان به اشکان میگه .. نوشی مجاز شده ... میگه چه جالب ! ادم چه چیزا می شنوه !! ی روز به عمرم مونده باشه خفت میکنم .. خوشم اومد ساغر جوابتو میده ... ادم از ی بچه 7 ساله بخوره چی میشه ... ! تلافی حرفش .. به ساغر گیر داد منم با صدائی بلند و رسا گفتم ... به تو چه .. تو کار بچه دخالت می کنی !! امیر برادر بزرگش ... خنده کنان ... می گه این امروز ی چیزیش میشه !! اخه روشونم زیاده 4 تا برادر ... ایمان کوچیکه س ... دپرس بود ... جالب بود !! غذا که تموم شد ... همه پسرا رفتن !! من موندم و مانیا !! مانیا رفت ظرف بشوره و منه بدبخت ... اشکان تا اومد بره .. مامان پریوش گیر داد زود باش جمع کن ... نوشی خسته س

تا بیاد جمع کنه کلی بردم ... خورده ریزا مونده بود که دیدم داره هی لفطش میده ... گفتم خوب جمع کن دیگه ... زود باش .. با تعجب نگام میکنه .. میگه هی !! زمانه مرد سالاری و اونوقت زنا ... ! گفتم غلط کرده هر کی گفته زمونه مرد سالاریه ...  واسه امیر رفتن خواستگاری ... بابای دختر ورزشکار ... دادشش ورزشکار ... خود دختره هم دو میدانی رشته شه .. وای کلی خندیدم .. گفتم خوبه ... حسابی گوش مالیش میدن ... انقد پررو میگه میخوام مثه خودم خوشکل باشه ... نمیدونم کی گفته این خوشکله .. !!

 به امیر گفتن اگر وزنش به 90 برسه اسپانیا میتونه مسابقه بده ... خوبه ... من نمیدونم چرا اینا ی پاشون اینجاس ی پاشون اونجا ... خوب برن بمونن دیگه .. فوضولم اره :ی

شبم تو ماشین لالا کردم و تا رسیدیم ... وقت به اونجا نرسید که لباسامو عوض کنم ... همونجور خوابم برد ... صبح 9 بیدار شدم ...

چقدر نوشتم ... رو دلم سنگینی می کردا !! وای خسته شدم !

هر کاری میکنم نمیتونم سایت سنجش ببینم میتونم چی بخونم .. داره دیوونم میکنه ..

 

پیوست -: شیرینی قبولی دانشگاهم رو خواسته بودید ... بفرمائید ... دعا کنین بقیشم حل بشه .. شام و ناهار میدم

 

 

پیوست پریم -:

دیگر جا نیست

می ترسی ــــ به تو بگویم ــــ تو از زنده گی می ترسی

از مرگ بیش از زنده گی

از عشق بیش از هر دو می ترسی .

به تاریکی نگاه می کنی

از وحشت می لرزی

و مرا در کنار ِ خود

از یاد

     می بری .

 

وای سرم ... از سر درد دارم میمیرم ... ای خدا !!

 

مهرنوش خانومی

<<    1      2      3    >>