شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
31 مرداد 1387 ساعت 11:24 PM

-

ازیاد نمی برم هرگــ ــزتورا

وعشـــ ـق زیبـ ــای تورا

لحظه ی قشنــ ـگ دوست داشتـــ ـن وبه اوج رسیــ ـدن را

خواستنی وتمام نشــ ـدنی

حالا اینجــ ـا کنــ ـاراینهمه خاطــ ـره ی بارانــ ـی تنها به تو می گویــ ـم:

دوستت دارم

که می خواهـــ م بمانی

نه درلحظه ها وثانیــ ـه ها .. نه

که درتمــ ـام نفس های بی دریغ تر از همیشـ ــه

حضور معطــ ـر تو بودن درست آن زمانی که نیستــ ـی

نیستی

ولحظــ ـه ها با بوی خاطــ ـره هامــ ـون جان می گیــ ـرند

می مانند.

31 مرداد 1387 ساعت 1:34 PM

* امروز همه بر نامه ها کنسل شد و توی خونه کپک زدیم ... !

-

پیوست -: از دیروز تا حالا ۳ تا چیپس و به تنهائی نوش جان کردم ... بدون تعارف ...

-

بگو ماشاا...

-

*مهرنوشی !

31 مرداد 1387 ساعت 00:42 AM

سام .. !

-

* می ریم خونه عزیز (مامان بابا مسعود)

* خونه عمو بزرگه .. !

* مغازه پسر عموی زشت (لبــــــــو) واسه گوشی

* بهشت زهرا .. باباجونم خدا بیامرز .. (دلم برات لک زده بابائی !)

* خونه !

-

-

پیوست -: با بابا مسعود اومدیم سایت های گوشی رو چک کردی ... بابا از N72 ، N73 ، w580 ، w880 خوشش اومد ... اما اخری که N 73  بود و بهش نشون دادم ... + قابلیت هاشو که دید ... کلی خوشش اومد ... منم از فرصت سو استفاده کردم و هی تعریف کردم ... حالا ببینیم چی میشه .. اخه چند روز پیش بهم گفت من اراده کنم ... حله .. ولی به موقع ش ... حالا ببینیم موقع ش کیه ... سعی می کنم زیاد اصرار نکنم ... فک کنن خبریه

-

پیوست پریم -: قلبم مشکلش حاد نیست ... اما خوب .. ی کم درد دارم ... اونم احتمال عصبیه که دکی گفت ..

-

* مهرنوش خانومی !

-

31 مرداد 1387 ساعت 00:38 AM

دلم تنگ ست ...

برای روزهای خیس خیس ...

روزهای زیبای پائیزی ...

باران به صورتم می خورد

همان روز هائی که تنها

پای پای باران می گریستم ..

من دلتنگ شده بودم ...

دلتنگ ابری از سنگ ..

من به دنبالش می گشتم و او ...

به دنبال دیگری ..

من دلگیر بودم و پای پای باران می گریستم ..

-

" او مرا نمیخواست "

و من تنها کارم گریستن بود ..

از او دلخور بودم ..

اما .. !!!

خود را به در و دیوار میکوبیدم و زمین و اسمان را لعن و نفرین میدادم !

اما او نبود ..

گریه ها میکردم ..

اما او جوابم را نمیداد ..

و من دلگیر میشدم ..

-

من بی گناه بودم ...

" تنها گناهم دوست داشتن بود "

همین .. !

                                        * دست نوشته م !

                                        * پائیز !

                                        * مهرنوش خانومی ..!

30 مرداد 1387 ساعت 8:31 PM

-

-

چقــ ـدر لحظــ ـه ها به دنبــ ـال اتفاقها در حال عبـــ ـورند

-

حس غـــ ـریبی ست موسیقــ ــی دان وجـــ ـودم در اوج

-

فنـــ ـا شــ ـدن آوایی جــ ـز تن جــ ـذام شـ ــده من نمینــ ـوازد

-

و مـ ـن زیر خـــ ـروارها خــ ـاک تهی شــ ـدم و تا صبــ ـح ابد

-

ذکــ ـر تسبیح ام ایــ ـن ست : که یــ ـادی از فرامــ ـوش شــ ـده گان

-

کنــ ـم و بی پنــ ــاهی را پنــ ـاه بخشــ ـم ...

-

*مهرنوشی !

 

30 مرداد 1387 ساعت 8:28 PM

 بیدار شدم...زیاد نخوابیده بودم...با چشای نیمه باز به ساعت نگاه میکنم...عقربه ها ساعت پنج رو نشون میدن...نمیدونم حرفشون رو باور کنم که فقط دو ساعت خوابیدم یا نه...ولی همیشه حرف حرف اونا بوده...پس باور میکنم!!!!...

یادم میاد قبل از خواب لای پنجره رو باز گذاشته بودم...بوی برف پیچیده توی اتاق...سردم میشه...خوابم نمیبره...از خونه میزنم بیرون...خیلی وقت بود این وقت صبح بیرون نیومده بودم...همیشه یکی دو ساعت قبل از طلوع رو دوست داشتم...

خیابان خلوته...انگار غیر از من کسی زنده نیست...انگار شهر خالی شده...با خودم فکر میکنم شاید واقعا اینطوریه...شاید همه گذاشتن و رفتن...شاید فکر میکنیم که بقیه زنده هستن و زندگی میکنن...

هنوز برف میباره...ریز ریز...تند تند...هوا دیگه سرد نیست...دونه های سفید برف مهربونن...مثل همیشه...

توی خیابون خلوت٬ آروم قدم میزنم...احساس میکنم دنیا مال منه...با تمامی سکوتش...

صدایی از پشت سر نزدیک میشه...«شششششش»!!!!...ماشینی با سرعت از کنارم میگذره...با خودم فکر میکنم چرا اینقدر عجله داره؟...چرا اون این موقع بیداره؟...یعنی مجبورم دنیام رو باهاش قسمت کنم؟...

هوا تاریک نیست...دونه های برف هوا رو روشن کردن...درخت های کنار خیابون سفید پوشیدن...روبروی هم صف کشیدن...یک صف طولانی...یک صف مرتب...مثل دو لشکری که آماده برای جنگ باشن...ولی سالهاست انتظار میکشن...انتظار فرمانی برای شروع جنگ...سالهاست انتظار میکشند!!!!

به در مغازه که میرسم میبینم چند نفری از من بیخواب تر بودن...یک پیرزن که رو نیمکت سمت راست مغازه چرت میزنه...چند مرد چهل پنجاه ساله که روی ردیف نیمکت سمت چپ مغازه نشستن...«سلام» میکنم...ولی بعد پشیمون میشم...از اینکه یک سکوت رو شکستم...سکوتی که شاید باید با سلام کردن من میشکست...

توی مغازه همون بوی همیشگی میاد...بوی خمیر تازه...بوی تنور داغ...بوی نان سنگک...

یک ساعتی از شکستن اون سکوت گذشته...خیلی ها اومدن...نان گرفتن...رفتن...ولی من هنوز توی مغازه نشسته ام...عجله ای برای رفتن ندارم...این موضوع رو نانوای خنده رو!!! هم میدونه...همیشه آشنا ها رو دیرتر راهی میکنه...!!!!

نون هام حاضر شده...باید خداحافظی کنم...با بوی خمیر تازه...بوی تنور داغ...یک عده جمعیت تازه وارد...مردها و زن هایی سی چهل ساله که جای اون پیرمردها و پیرزن های از من بیخوابتر رو گرفتن...با نانوای خنده رو...!!!

هوا سرد شده...دونه های مهربون برف دیگه نیستن با مهربونیشون هوا رو گرم کنن...خیابون ها شلوغ شده...دنیا دیگه مال من نیست...دنیام رو باید تقسیم کنم...با یک عالمه آدم...با یک عالمه ماشین...درختهای خیابون هنوز به صف هستن...هنوز در انتظارند...

 

 

29 مرداد 1387 ساعت 02:07 AM

سام ..

-

* امروز خونه مانی مهمونی ...

* قبلش امکان داره برم بانک ... باید پول بریزم به حسابم ...

*از خیر گوشی فعلا گذشتم ...

* حاظر شم بریم خونه ابجی ... دوستای مامان و مانی هستن ...

* امروز انقد قرص خوردم که حد نداره ... الکی انگار به دکی گفتم نمیخوام

* نگران سام هستم ... فردا عمل داره ... امیدوارم زودتر خوب بشه .. !

* شاید فردا شب نباشم ... شایـــــــد ...

* سفرنامه این پائینه + جریان دکتر واسه قلب !

* مهرنوشی !

29 مرداد 1387 ساعت 01:59 AM

* این متن و قبل از صحبت با آیدا نوشتم !! الان خوبم .. با دارو !!

* دیگه مثه قبل حوصله ندارم ... بلاگردی کنم ... اما به دوستانم که میان پیشم سر میزنم ... به روز شدین خبرم کنین ... نکته ی مهم دیگه اینه که اگه لینکتون نکردم ... بگین لینک کنم ...

* روزانه زیاد به روز میکنم ... هر کاری که میکنم ... شعر میخونم ... غمگین میشم ... شادم ... کار خاصی انجام میدم ... مینویسم ... شاید روزی 4 بار به روز بشم ... چه کنیم دیگه ... بلاگ شخصیه ..

* تو بلاگی خوبی هستی ... بعد از مدتهاست ... هنوز دلم واسه بلاگی م تنگ نشده ... بلکم خوشحالم هستم ...

* ی کم قاطی کردم .. چرا ...

* رفتیم خونه مانیا ... مهرنوش خانومی ، پریناز ، پریماه + مانیا .. ی جشن راه انداخیت م و کلی شادی کردیم ... از دست مانی ناراحت شدم ... که قلبم درد گرفت و تمام روز زهر مار شد ... رفتیم دکی ... گفت "همین" الآن ... نوار قلب و ی سری ازمایش ... رفتیم و بعد از یکی دو ساعت معطلی ... گفت م دکی نکنه مردم خودم خبر ندارم ؟ خندید گفت اعصابت قاطیه ؟ با تعجب نگاش کردم .. گفتم چطور ... گفت عصبی نباید بشی ... واست خوب نی ... خوبش این بود که

قلبم اکو داره ... بدش و نمیدونم :دی گفت عصبانیت سمه ... میخوای خودتو بکشی ... عصبی شو ... شوکه نباید بشی ... فکر زیاد میکنی ... ی بچه فسقلی هستی ... اما انگار ی گونی غم داری ... گفتم همه همینن .. گفت خودتو با همه جمع نبند !! گفتم چرا ؟گفت تو الان "یک" بیمار قلبی هستی ... گفتم من بیمار نیستم و حالم هم خیل خوبه .. – پس واسه چی اومدی اینجا ؟ - هوم ؟ خوب درد گرفت یکم .. – روت زیاده ... این داروها ..

ببین اقای دکتر نداشتیما .. من دارو مصرف نمیکنم .. گفته باشم .. من از قرص و این چرندیات خوشم .. نمیاد ... گفت خوب اگه نخوری کمتر از 2 سال میری پیش اموات ... گفتم مرگ و به همه چی ترجیح میدم ... ! دعوام کرد .. زد رو دستم گفت بچه بد .. تورو باید تنبهت کرد ... همین که بهت گفتم ... یا دارو هاتو میخوری ... یا فردا سکته کردی و روی تخت بیمارستان مجبورم عملت کنم ... که اینکارو نمیکنم بری اون دنیا .. ی خورده گولم زد و که ... گفتم نه ! نمیخورم ... ی قرص زیر زبونی داد گفت باشه .. ولی اینو مجبوری .. گفتم مجبور نیستم .. نمیخورم .. گفت هر وقت درد داشتی ... بخور رگای قلبت نمیدونم چی چی میشه .. میمیری .. :دی

گفتم اگه خیلی درد داشت باشه .. اینو فقط میخورم .. منم مثه این پیر مردا شدم .. که با بچشون دعواشون میشه قرص زیر زبونی می خورن ..

* تا شب استراحت کردم و فرداشم باروبندیل و بستیم ... همدان !!

تو راه کلی با پریناز و پریماه گفتیم و موزیک گوش کردیم و بابا مسعودم اذیتمون کردن .. بابای پریماه اینا حالش بد بود ... ارشام ماشین نیاورد و اونا رانندگی کردن ... ما هم هی صدای ضبط و کم و زیادش میکردیم ... بابا مسعود قر میداد ... رسیدیم و پریناز ی خورده خودشو لوس کرد میخوام بخوابم ... گفتم گمشو خونه کم میخوابه .. سونیا هم دختر اون یکی دوست بابا مسعود .. سونیا و سارا .. سارا 7 سالشه ... سونی 67 ... 1300 نفت امیر کبیر میخونه ... بی تربیت !! خرخون .. :دی تو اون چند روز خودمون هی ظرف شستیم و کارا رو کردیم ... مامان هنوز نمیدونه من رفتم واسه قلبم دکی ... اونجا از دست مانی هی ناراحت می شدم ... قرص میخوردم :دی رفتیم بیرون .. یه غار مارو بردن ... علی صدر نه .. رودخونه داشت و اینا ... رفتیم تو غار ... سارا هی صدا در میاورد کلی خندیدیم .. اب تنی و اینا .. سارا رقصید کلی واسمون و بابا مسعود هی میگفت " تو خیلی فوقالعاده ای " بمب خنده توی جمع شده بود ... به سارا می گفت اینجوری برقص ... جوراباشو گرفته بود میگفت بیا .. اینا بگیر محلی برقص :دی ... خدائی خوب بود ... فرداشم قرار بود بیایم .. که نزاشتن .. اها راه برگشت از غار ... به خونه ... نزدیک بود چپ کنیم ... خدا خیلی رحم کرد واقعا" ... تمام بدنم می لرزید ... به موقع کنترل کرد ... زیاد گود نبود ... اما اگه رفته بودیم ... دیگه نبودیم ... نبودم .. ! خدا وقعا" ی مهلت دیگه داد ... رحم کرد ... 5 تا دختر توی ماشین بودیم .. رسیدیم خاله بهمون نمک داد .. .فرداشم که دیدی نمیزارن بیایم رفتیم بیرون ... باغ و اینا ... ی قدمی زدیم و چهار تا عکس گرفتیم و اومدیم ... بردنمون پرورش ماهی ... خدائی واقعا" ناز بود ... فیلم گرفتم بزار م ... اما بلاگی نازم ببخش .. چون صدا داره تصویر نداره ... شاید عکساشو بزارم ... نمیدونم ... تا میرفتیم طرف حوض همهشون میومدن .. فک میکردن میخوایم غذا بدیم بهشون .. اینجوری ... راه برگشتم خیلی صمیمی شده بودیم ...

ادامه مطلب نداره قالبم .. ببخشید .. !!

مهرنوش . !

28 مرداد 1387 ساعت 10:37 PM

 

 

امشب بغضِ شِکوه هایم ترکیده است.می خواهم شرح سکوتم را برایت بگویم ، التهاب روزهای انتظارم را ، خاموشی شب های بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را...پس با تمام وجود ، ناله هایم را بشنو و بخاطر بسپار ؛

 

لحظه های پریشانیم را با یاد کبوترهایی که شعر پرواز سَر می دهند ، نجوایی نیلی می یخشم...

با خاطره روزهای روشن گل های وصلت، خزانم را نوید بها ری دیگر می دهم...

 

گفتی : وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم...

          وقتی می آیم که که غروب دریا ساکت ساکت باشد تا عشق طوفانیم را هدیه قدومت سازم...

 

هنوز هم آسمان آبی است ، و غروب دریا غرق در سکوت...

 

باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است... گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم از بارانند...

 

گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند، وقتی که پرستوها افسانه کوچ را روایت کنند، وقتی که یاس های سپید حدیث طراوت را بر برگهای خویش بنویسند... گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکون باشد...

 

 وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند،صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو؛ به احساس وصالمان همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام...

 

یادت هست ! عشقمان بهاری نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار، رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر...

گفته بودی گل نرگس را بپرستم که نوید بخش بهار است ، بهار را مقدس بدارم که سمبل وصال است ، وصال را دوست بدارم که مظهر پاکی است و پاکی را عزیز شمارم که آرمان کبوتر است...

 

بیا ! پس از آن همه ثانیه ها، دقیقه ها، روزها، و سالهای انتظا ر و سکوت بازگرد...بیا تا بر روی پرِ پرندگان بنویسیم :

زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است، بوسه همرنگ آه است ، محبت همزاد پرواز و فراق همان انفجار پی در پی جوب است!

نوازش از تبار گونه های خیس است و حدیث دوستت دارم آزاده حصار سینه هاست...

 

هنوز هم کنار دروازه های شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم. تو گل نرگس بهارم بودی ، هستی و خواهی ماند...

 

هرکس که گفت : بهر تو مّردم دروغ گفت. من راست گفته ام که برای تو زنده ام...

28 مرداد 1387 ساعت 5:58 PM

اونم رفت ... ی برادر خوب بود واسم ... اون که من واسش مهم بودم ..

اون که واسه کنکورم همش حالمو می پرسید ... بهم ارامش میداد ...

چقدر این دنیا پسته .. چقدر ...

* مهسا عزیزم متاسفم !!

                     

            اهای دنیا ازت متنفرم .. !

28 مرداد 1387 ساعت 00:47 AM

صدایم کن تا امان یابد عابری خسته در شب باران

صدایم کن تا ببالم من در سحر گاهان با سپیداران

از آن سوی خورشید از آن سمت دریا صدایم کن

تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگی ها رهایم کن

سکوت صبح شقایق ها را در این ویرانی تو میدانی

غم پنهان نگاه ما را در این حیوانی تو میدانی

-

-

پیوست -: داره می باره ... اون چیزی که چشــم و خیس میکنه .. مژه هارو تَـــر میکنه ... گلــو رو بغضی میکنه .. دل رو اروم میکنه ... غـــم رو سبک میکنه .. زنــدگی رو ...... آروم تـــر !

-

* شاید آروم باشم ... با صدای سیاوش ... چقدر دوسش دارم .. میبینی الیاد ؟! زندگی .. سخته ..

-

-

* مهرنوش خانومی !

27 مرداد 1387 ساعت 9:00 PM

ریخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ

کوه خاموش است .

می خروشد رود.

مانده در دامن دشت

خرمنی رنگ کبود.

-

سایه آمیخته با سنگ گرفته پیوند.

روز فرسوده به ره می گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پی یک لبخند.

-

جغد بر کنگره ها می خواند.

لاشخورها ، سنگین ،

از هوا ، تک تک ، آیند فرود :
لاشه ای مانده به دشت

کنده منقار ر جا چشمانش ،

زیر پیشانی او

-

-

تیرگی می آید.

دشت میگیرد آرام .

قصه ی رنگی روز

می رود رو به تمام.

-

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود می نالد.

جغد میخواند.

غم بیامیخته با رنگ غروب.

می تراود ز لبم قصه ی سرد :

دلم افسرده در این تنگ غروب.

-

-

* دلم پائیز میخواد ... نداریم ؟؟؟؟

* دلم بارون می خواد ! اونم انگاری نداریم ..

* دلم ی اسمون ستاره میخواد !!

* دلم ی ماه گرد .. که رگ هاش معلوم باشه .. ازونا میخواد ..

* دلــــــــم میخواد !! چی کار کنم ؟

* کی به دل ما نگاه میکنه ... تولد امام زمان ... به مادر و پدر عزیزشون .. و تمامی ... تبریک !!

* مهرنوش خانومی

   1      2      3    >>