سلام ..
چطوری ؟ خوبم بلاگی ... چه خبرا ...
خوشحالم با اینکه نتونستم به کسی خبر بدم که ب روز هستم .. اما دوستانم منو شرمنده کردن ... چاکر همتون هستم !

پرینازی و علی شیر (بلوتوث مامانش بود خوب L) رفتن صبح ...
اوم .. مسافر های مشهد هم رفتن ...
مانیا خانومی هم رفتن ..
اینا ... علی دیروز برگشته میگه مهرنوشی ... ارشام میگه بلـــه ؟ یعنی چی ؟
میگه ... یعنی اون زمانا یه علی با مهرنوش ازدواج میکنه و اینا ... 
وای حالا من هر هر میخندیدم ... ارشام روزنامه رو گرفته جلو صورتشو میگه می نوش .. هواستو جمع کنا ...
این خطر ناکه ... 

وای که چقدر خندیدم ... راستی ارشام شوهر خواهرمه ...
قدیما من و مانی » مانیا ... این اسم رو خیلی مسخره می کردیم ...
اما متاسفانه گیرمون اومد ... حالا سوژه جدیدمون » کامشاد ...
خیلی خنده داره خدائی نه ؟
خدا به سرمون نیاره ... اوف !!
راستی سبا جونم زنگ زد .. اخه که دلم چقدر واسش تنگ شده بود ...
اونم سالی ی بار ی اس م س می ده ... کلی هم بدو بیرا میگه بهمون و میره ..
داره بر میگرده ایران ... مرداد ... خوشحالم .....
از مونا چند روزیه خبر ندارم فقط نیمه شب بهش تک زدم 2 ، جواب داد ... عالیه ... اوم ، دیگه ؟
~» امروز کلی با کیانا حرفای جدی زدیم ... !
~» هنوز کتاب جدیدی شروع نکردم ... بد نیست ... باید شروع کنم .. !
~» تابستون امسال چرا انقدر ساکت و خسته کننده س ؟
ی کم هیجان ؟
اینا هیجی نداره ها ... نه ؟
~» ساعت am 12.15 دوچرخه سواری کردم در خیابان های شهر ...
با بابائی مسابقه داشتیم ... متاسفانه بازم مثه سریای قبل روسریم رو باد برد ..
خوشحالم .. روسریمو دوست نداشتم ...
اما متاسفانه مانیا پشت سرم بود گرفتش .. 
~» اتاق آبی م جمع شده .. تمییز شده .. ناز شده ... دکور های اتاقم هم مرتب شده !
~» نظرتون چیه من دوباره کتاب پریچهر رو بخونم ... چون خنده دارو زیباست ؟؟
اصلا" تحمل یک هزارم ثانیه غم رو ندارم ... زود می زنم زیر گریه ...
~» چرا انقدر مزاحم تلفنی ؟؟؟؟
مگه ملت چقدر بی کارن ...؟
خدا این ایرانسلی ها رو لعنت کنه که .... !
همه مزاحما ایرانسل تشریف دارن ... !
~» چقدر خسته ام ها .... نه ... نگام کن ؟؟؟؟
!! از بس که کار کردم ...
ظرفا رو که ماشین ظرف شویی شست ..
چرا دروغ ماله صبحانه رو خودم شستم ...
دیگه روم نشد بزارم اون تو !!
ناهار و شامم که هیچی ... همین دیگه ... میزو جمع کردیم و چیدیم ...
خوب بود بدک نبود ... اما پدرم درومد ... 
~» جدیدا" حسم میگه دستت نمک نداره ...
من مهربونم ؟؟؟؟؟؟؟؟ خاک بر سرم !
پیوست -:
تو از این دشت خشک روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من تورا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده ست
غم این نا بسامانی همه توش و توانت را زتن برده ست
پیوست پریم -: ب ی فنجون قهوه ... به طورمهمان نیازمندم ... !!

می نو شی » مهرنوش !
